1954
-
تاریخ: 1396/6/4 ساعت: 1:16
تاریکن. شعرا تاریکن. احساس ندارن و کاریش نمیشه کرد... بچه بد عنق بی عاطفه بهتر از زور زدن تو تنهایی و به هیچ جا نرسیدنه. فضاها عجیبه. صبح که پا میشم خودمم از چیزی سر درنمیارم... تلاش می کنم صداشون و بشنوم اما. کتابا رو از نیمه باز می کنم و سعی می کنم تشخیص بدم کجای بودنشه الان... وسط.. اول.. آخر.. ت...
چهار گانه
-
تاریخ: 1396/6/4 ساعت: 1:16
درست مثل زنی که هر بار اشتباهی عکسش باز میشه و خیره می مونی به چشماش که دیگه نیست... هممون یه روزی نیستی نصیبمون میشه و سکوت. جسارت آدمای عحیب، به بودنشونه! به خلق تفاوتی که بودنشون و برجسته می کنه. زیر خاک موقع سکوته و موقع خیره موندن دختر جان... زیر خاک... نه الان! بگیر بالا این سر خموده ی همیشه ش...
ای ساربان... ای ساربان... لیلای من کجا می بری...
-
تاریخ: 1396/6/4 ساعت: 1:16
تو عزیز بودی... عزیز بودی... من بی نهایت لذت می بردم از نگاه کردن بهت... وقارت، طرز صحبت کردنت، استقلالت، سفرای این قاره به اون قاره ت، لباس پوشیدنت، مارکایی که بالا رفتن سنت دلیلی نبود برای اینکه جا بمونی از شناختنشون. حیف... حیف... حیف اون همه زیبایی، حیف اون همه محبت، حیف اون همه فهم و مهارت... ح...
انسانم آرزوست
-
تاریخ: 1396/6/4 ساعت: 1:16
"نگات که می کنم یاد اون وقتای فروغ می افتم که هم سن و سال تو بود. حرف زدنات... نوشتنات..." نرم جا میشم کنار فکرای پیچ در پیچش. نمیدونم خوشحال شم یا ناراحت... نمیدونم آروم بگیرم یا آشوب شم. از اون همه تاریکی... اون همه مبهمی... هرچقدر که جلو میریم میفهمیم چقدر زندگی ها فرق داره. هر چقدر آدمای دورمون ...
IT IS WHAT IT IS
-
تاریخ: 1396/6/4 ساعت: 1:16
بله... بله! من آدما رو آزار میدم. اگه بیش از اندازه وارد زندگی من بشن! من زبونم به نیش باز میشه و خودم و جمع می کنم و دور می شم و کم حرف. وقتی کسی که نباید واسه قطعیات زندگیم حکم صادر می کنه. و من یک بار میگم. دو بار میگم. و نمیتونم تا ابد تکرار کنم برا آدمی که روز و شبش پر انرژی های منفی مزخرفیه که...
ت ر س
-
تاریخ: 1396/6/4 ساعت: 1:16
همون بچه ای که گرمی نفسش میتونه عمر آدم و دو برابر کنه... یه بر چسب ناخواسته اول اومدنش کافیه تا به اندازه تمام عمرش آدم و تو فکر ببره. دروغ چرا. مردا ترسناک ترین و وقیح ترین موجودات عالمن! فارغ از کوچیک ترین درک و فهمی... نه البته همشون... اما اغلبشون. تمام مردایی که با نقاب خوشبختی وارد زندگی دوست...
..*..*..
-
تاریخ: 1396/6/4 ساعت: 1:16
نه که فقط واسه خاطر سیامک باشه... بزرگ شدیم دیگه. دغدغه ها زیاد شده. نمیبینیم همو. بچه ها ازدواج کردن. دارن بچه دار میشن... درگیر کار و زندگی و ... نه که دیگه فقط واسه خاطر سیامک باشه. که دیگه بخاطر تکرار و تکرار شگفت زده نیست. نمیشه. میدونه. میگیم بهش. خوشش میاد. حال میکنه. ولی ذوق نمیکنه. بیشترش ا...
To Fly Away Away Away Away Away
-
تاریخ: 1396/3/15 ساعت: 4:26
جهان در حال بلعیده شدنه. میرسه. کاپشنش تاب میخوره از پرت شدنش روی جالباسی. لبخند می زنه. لبخند می زنیم. در و میبنده و میشینه پشت پیانو. تند و تند نتا رو مرور می کنیم. چشماشو می بنده و شروع می کنه. چشمامون و می بندیم و فریاد می زنیم... O that god would change me to a sea-birdsoaring in the sunsetjoy
خورشید آرزوی منی... گرم تر بتاب!
-
تاریخ: 1396/3/15 ساعت: 4:26
اپیزود اول: با قیافه هپلی و یه عالمه ریش و حال داغون و اعصابی ک باعث میشه پنج دقیقه ام حرف نزنیم باهم، موقع خداحافظی سر دانشگاه رفتن و نرفتنم چک و چونه میزنه باهام. و نهایتا بعد شنیدن جمله "خیله خب، بعد کلاسم برمیگردم" رضایت میده که برم. همواره شیفته این علاقه ش به نروندگی انسانهای اطرافش بودم. اپیز
..I Don't Know How We Carry On..
-
تاریخ: 1396/3/15 ساعت: 4:26
کتاب آفتابی موراکامی پشت و رو یه گوشه ی تخت... در تراس و باز می کنم. سایه ی گلدونای سبز و قد کشیدم با نور و هوای تازه میزنه تو اتاق. فقط دو تا موزیک باقیمونده ازش بعد بر باد رفتن آرشیو بزرگxa0وxa0بیxa0نقصxa0آهنگاییxa0که هشت سال واسهxa0جمع کردنشونxa0زحمت کشیده بودم. همینم خیلیه. کلیک می کنم. همه جا ت...
The Night Comes Down
-
تاریخ: 1396/3/15 ساعت: 4:26
خیره خیره نشستم وسط این چرخه سرگیجه زا.... یکی نیس به اوشون بگه آخه الان و این حرفا..؟ من دیگه پیر شدم بابا... سه روزه قلبم تیر میکشه از هیجان و هی میگم هیچی نیس... من چی بگم به شماهایی که دورم کردین و منو وسط حیرت و شگفتی معلق میذارین و محو میشین تو افق..؟ من چی بگم که حتی ظرفیتم و واسه اتفاقای بی
ابر شلوار پوش من
-
تاریخ: 1396/3/15 ساعت: 4:26
دل باز و رخ باز... دراااااز می کشم رو تخت از خستگی روز پر تحرک دوست داشتنی... روز عجیب دوست داشتنی... دراز می کشم و نفس می کشم. به قاطعیت قاطعانه ترین سلام... :) چی قشنگ تر از اینکه دستم و بذارم زیر چونه م و زل بزنم به راه رفتن و حرف زدنات... چی قشنگ تر از اینکه زل بزنم به بودن و نفس کشیدنت تو زندگی
یه لقمه فکر و یه لیوان خاطره
-
تاریخ: 1396/3/15 ساعت: 4:26
بزرگ شدن همین بود قطعا. که آخر شبی به خودم بیام تو جاده تاریک و خطرناک خارج شهری که همیشه میترسیدم ازش. حوریا کنارم نشسته باشه موزیکای آروم دوست داشتنی مون و پلی کنه و زمزه کنیم باهاش و من هر از گاهی یه فحشکی بدم به راننده نیسان ها و کامیونایی ک از راست میپیچن جلوم. این بازه ی زمانی کوتاه شبانه ای ک
مکتوب
-
تاریخ: 1396/3/15 ساعت: 4:26
یهو وسط حرف متوقف می شه و انگار کسی چیزی می تابونه به فکراش. "دیگه چه خبر؟" -هیچی... جور در نمیاد که نمیاد که نمیاد. نه کلاس فلانی نه کارگاه فلانی... یا تو روز کلاسامه یا روز اول پر میشن یا به هر دلیلی نمیرسن به من. "عیب نداره حتما هنوز وقتش نرسیده..." من فکر می کنم که خب کی قراره وقتش برسه اونوقت؟؟
جایی که عشق با لبی خندان می میرد
-
تاریخ: 1396/3/15 ساعت: 4:26
تا حالا هیچ وقتهیچ جابه هیچ قیمتکسی اجازه نداشته اندازه یک قدم وارد تصمیمات زندگی من شهتا حالا هیچ کس برای من تعیین کننده ی چیزی نبودهتا حالا که رسیدیم به این سه شنبه شبا. به این حرف زدنا... بحث کردنا و زور زدناتا حالا که چشمام و بستم و بود و نبودم و گذاشتم کف دستتبی اعتبار نشی پیش دلم یه وقت!یادت ن
آن
-
تاریخ: 1396/3/15 ساعت: 4:26
تو میگی و میخونی و راه میری و میشینی و فراموش و میکنی. تو میگی و میگی و حواست نیست من تمام روحم کجای حرف زدنت قلاب میشه و جا می مونه. اونقدر جا می مونه و اونقدر فکر می کنه که بعدش دیگه یادم نمیاد این حرفا که تو ذهنمه چقدش مال توئه و چقدش مال چلونده شدن افکار و منطق من... من این همه سال نشستم پای درس
نکست پراجکت
-
تاریخ: 1396/3/15 ساعت: 4:26
جاودان نیستیم. نخواهیم بود. همیشه جوون نمی مونیم. همیشه جرات نداریم. همیشه عاشق نمیشیم... پس وقتشه بالا بیاد سرامون... وقت نگاه کردنه. وقت لب باز کردنه. وقت حرف زدنه... وقت وا کردن یه راه عجیب از ته قلب تا نوک زبون و از نوک زبون تا آسمون...
keep yourself alive
-
تاریخ: 1395/8/12 ساعت: 11:52
وسط این همه کار... انقد ضعیف نباش دختر! تازه یه هفتس شروع کردی به خودت بودن! انقـــدر ترحم برانگیز ضعیف نباش! دختر روزای سخت... دختر تو خونه بارون و بیرون خونه کوه... انقد ضعیف نباش! هیچ کس از تو انتظار نداره این همه ضعیف بودن و... یک سال و دو ماه گذشت... یکم واستا رو پاهات... یکم... یکم دلت بسوزه ب...
m ss ng
-
تاریخ: 1395/7/6 ساعت: 19:25
همیشه می ترسیدم ۲۴ سالم بشه و هیچ کار خاصی تو زندگیم نکرده باشم. ۲۴ سالم شد و هیچ کار خاصی تو زندگیم نکردم. الناز یک ماه و نیمه تو ب.ک مشغول شده... بهترین شرکت تبلیغاتی این شهر بی در و پیکر. چشماش برق می زنه و میگه یه کیفی میده تو محیط کارت همه حرفه ای باشن..! و هی هل میده منو. که تعلل نکنم انقد. که...
ش ب ق د ر ی
-
تاریخ: 1395/7/4 ساعت: 11:10
زندگی... یه چیزیه بین معنی عجیب و مزخرف. این روزا خیلی فکر می کنم ک چه اصراری بود تو این دنیا در این حد زشتی و حسای منفی و کارای ناخوشایند و تجربه کنیم؟ چه اصراری بود پامون به زمین برسه؟ چه مجازات وحشتناکی بود رسیدن به کره خاکی و چه سختگیرانه بود ادامه دادن این مجازات. گاهی فکر می کنی تا ابد خوب و ب...