خرید بک لینک

همون بچه ای که گرمی نفسش میتونه عمر آدم و دو برابر کنه... یه بر چسب ناخواسته اول اومدنش کافیه تا به اندازه تمام عمرش آدم و تو فکر ببره. دروغ چرا. مردا ترسناک ترین و وقیح ترین موجودات عالمن! فارغ از کوچیک ترین درک و فهمی... نه البته همشون... اما اغلبشون. تمام مردایی که با نقاب خوشبختی وارد زندگی دوستای من شدن و یهو پرده ی سفید روزای خوبشون و پاره کردن و دنیاشون و سیاه. همون مردایی که به اسم عاشق شدم و دلم لرزیده برات هجوم آوردن و رنگ بی مسئولیتی و قباحت و قرض پشت قرض بالا آوردن و بی فکری ها و کم فهمی هاشون خیلی زود پاشید روی حلقه طلایی که باهاش جلو اومده بودن.

و طبیعیه خب... دنیا خراب میشه رو سر من وقتی میفهمم بچه ای پاش کشیده شده به زندگی دختر و پسری که هنوز مردد جلوی پله هایی ایستادن که یکم بالاترش مهر طلاق تو شناسنامه هاشون می زنن. هر روز بیشتر می ترسم از زندگی که کسی غیر خودم توش باشه. با حسرت یادم میاد روزای خوب اون چهار سال و... تو خونه خودم. طبق قوانین خودم. "تا وقتی گرسنه ت نیست غذا نمیخوری. تا هر وقت دلت خواست میتونی رو اوپن بشینی و پاهات و تکون بدی. حتی اگه بخواد تا خنک شدن و تموم شدن سیب زمینی مخصوصایی که معصوم پختنشون و کشف کرده طول بکشه. امروز نهار میریم کافه محبوب و کیک شکلاتی میزنیم با شیک شکلات."

تا هر وقت میخوای بیدار بمون. اونقدر اتاقت و از کتاب و یادداشت و دست نویسات پر کن و در دیوارا رو از شعرای مورد علاقت که هر بار بیست سانت دستت و تکون دادی بتونی به خیل عظیمی ازشون برسی. کسی هر نیم ساعت داد نمیزنه: زود بخواب! و کسی نیست که درست تو دو سه ساعتی که چشمات گرم شده مث جن بیاد بالا سرت و بخواد به زور بیدارت کنه چون خودش بیدار شده! مجبور نیستی تمام روز و منتظر بمونی تا آخر شب شه و مطمئن شی هیچ روحی آزار دهندت نیست و اون موقع کارت و شروع کنی.

نه غرغری. نه جر و بحث احمقانه ای! الان که فکر می کنم حق می دم به تمام آدمای دوست داشتنیم که یه روزی بخاطر طلاق گرفتن از آدمای خوبی که دورشون بودن سرزنششون می کردم. یه زندگیایی نمیشه که قاطی بشه با زن و شوهر و بچه و وای مامان فلانی کشیدم کنار شست پهنم کرد و وای خواهر شوهره هر غلطی می کنم میخواد عین همون و پیاده کنه و فلان و بیسار! خب مثلا من اگر باشم چیکار میکنم اگر خواهر شوهرم مث ن. برخورد کنه؟ قطع رابطه! چون من با همه آدمای مسخره اطرافم همین کار و می کنم. مث همین مسخره های خاله زنکی که دو سه سالی بریدمشون از زندگیم و بعد فکر کردم اشتباه کردم و الان فهمیدم هیچم اشتباه نکرده بودم و دوباره باید بفرستمشون قعر جهنم.

خب طبیعیه یه سری آدما فازشون با آدم یکی نباشه. و طبیعیه هر کسی بره سمت کسایی که فازش باهاشون یکیه. حتما تو زندگی منم هستن آدمایی که حتی حرفای خاله زنکیشونم دوست دارم و با لبخند نگاشون می کنم وقتی دارن ادای فلانی و درمیارن... ولی اینکه یکی باشه که بخواد در حد چپوندن اسمش تو شناسنامت برای بودن تو زندگیت سماجت بخرج بده و بعد بفهمی یه پسر احمق بوده که قدرت رویا پردازیش حتی از یه دختر چهارده ساله هم بیشتره و شده سوهان روحت و بدبختی روز و شبت افتضااااحه! افتضااااااح!

و من قدرت دیدن چشمای غمگین دوست نزدیک و عزیزم و ندارم. و حتی جرات ندارم بهش زنگ بزنم و بگم یادت رفت بگی چند شنبه میای خونمون. دختری که با اومدن یه بچه تمام ایده آل های ذهنیش بهم ریخته و میدونم این واقعه افتضاح اگر به سقط منجر نشه تا آخر عمر بخاطر موندن با مردی که بر خلاف ظاهرش حتی اندازه یه گاو بالغ هم شعور زندگی مشترک رو نداره روز به روز پیر تر میشه و افسرده تر. روز اولی که خبر قطعی شدنش رسید مامان گفت... گفت که زود بود و اشتباه... از هشت سال پیش مامان نگران این روزا بود. که یه دختر زیبا تو شرایطی قرار بگیره که بهترین خبر زندگیش بتونه تمام عوالمش و بهم بریزه.

خدایا مواظب ما باش.... مواظب ما باش... مواظب روح و احساساتمون. ما رو از آدما حفظ کن. ما رو از این آدمای دو پای خطرناک و وحشت آور حفظ کن. ازشون دورمون کن... دور.. دور... دور....

برچسب: نویسنده: میلاد رستمی تاريخ: شنبه 4 شهريور 1396 ساعت: 1:16

صفحه بندی