خرید بک لینک

بزرگ شدن همین بود قطعا. که آخر شبی به خودم بیام تو جاده تاریک و خطرناک خارج شهری که همیشه میترسیدم ازش. حوریا کنارم نشسته باشه موزیکای آروم دوست داشتنی مون و پلی کنه و زمزه کنیم باهاش و من هر از گاهی یه فحشکی بدم به راننده نیسان ها و کامیونایی ک از راست میپیچن جلوم. این بازه ی زمانی کوتاه شبانه ای که منو متوقف کرد تو خودش... حتما بزرگ شدن همین بود.

که سر مراسم هی بزنیم بهم و آشناها رو بپایم و من یه نفس عمیق بکشم از اینکه همراهی که با خودم بردم ده ساله کنارمه و میتونم راجع به هر کسی باهاش راحت حرف بزنم. که یهو میخ شه سمت راست صورتم و بگه ماجی این فلانیه..؟!!! من برگردم بگم شتتتت... خودشه که! بعد هی برانداز کنیم مردی رو که یه زمانی پسر پر شر و شوری بود ک ادعای عشق و عاشقیش خفمون کرده بود. نگاه کنم به حلقه ای که تو دستشه. تیپی که درست و حسابی شده. حرف زدنی که شمرده تر و بهتر شده. و نگاه کنم به چند تا تار موی سفیدی که نمیشه نادیدش گرفت. پیر شد رفت... بزرگ شدیم رفت!

بعد دختر یکی دیگه از دوستاشون و ببینم... آخرین بار حتی نمیتونست درست حرف بزنه. الان قدش تا شونه های منه... خدای من... حوریا با دهن باز، شل میگه جدی جدی چقد گذشتا! و من همه ی ساعتایی که همه میخندیدن و عمیق تو فکر بودم. تمام مدت راه برگشت و تو فکر بودم. تمام تایمی که تو ترافیک گذشت و تو فکر بودم و لحظه های کوتاه قبل خواب و تا بیهوش شدن...

بله. بله قطعا بزرگ شدن همین بود. که آدمای بزرگ زندگیمو با چشمام ببینم. که تجربه کنم یه روز کامل و کنار آدمی که تمام جوونی و نوجوونی اسطوره ی من بوده. کنارشون باشم و مخاطبشون. ناباورانه. ناباورانه... حرف بزنیم. چای بخوریم. قطعا اینا نشونه هایی نیست جز اینکه وقتش رسیده بیشتر تلاش کنم. که فرصت کمتر از اون چیزیه که فکرشو می کردم... که زمان داره تند و تند عزیزای بزرگ دوست داشتنی ما رو میگیره ازمون و باید غنیمت شمرد و دویید! که بزرگ شدیم... که فقط پنج سال مونده تا پایان دوره طلایی زندگی و هنوز صفر صفریم...

برچسب: نویسنده: میلاد رستمی تاريخ: دوشنبه 15 خرداد 1396 ساعت: 4:26

صفحه بندی