خیره خیره نشستم وسط این چرخه سرگیجه زا.... یکی نیس به اوشون بگه آخه الان و این حرفا..؟ من دیگه پیر شدم بابا... سه روزه قلبم تیر میکشه از هیجان و هی میگم هیچی نیس... من چی بگم به شماهایی که دورم کردین و منو وسط حیرت و شگفتی معلق میذارین و محو میشین تو افق..؟
من چی بگم که حتی ظرفیتم و واسه اتفاقای بی نظیر زندگیمم از دست دادم.. :) آخ... که دیدنت یه دنیای دیگه س.. یه حاال دیگه س... دیدنت برا من لبخنده. روح پاک عالمه... مث دیدن دوست صمیمی سفر کرده بعد بیست سال... شایدم بیشتر! مث یه لیوان چایی نعنای خوش عطر و خوش رنگه تو استکان شیشه ای کمر باریک... رو میز گرد و کوچیک کنار پنجره... زیر تلاءلوی نرم آفتاب... دیدنت رویاس... خود خود شفافیت بی نظیر ترین احساسات جهان...
من چی بگم به شماها که سورپرایز کردنتونم مث آدمیزاد نیست..؟ که فقط از خدا میخوام آسمون بد خلق این شهر آبی و مهربون باشه و آفتابش بیرون بزنه و بهترین روز و قشنگ ترین روز بسازه برامون... و امیدوارم حقیقت این بار... بگذریم...
برچسب:
نویسنده: میلاد رستمی