خرید بک لینک

نه که فقط واسه خاطر سیامک باشه... بزرگ شدیم دیگه. دغدغه ها زیاد شده. نمیبینیم همو. بچه ها ازدواج کردن. دارن بچه دار میشن... درگیر کار و زندگی و ... نه که دیگه فقط واسه خاطر سیامک باشه. که دیگه بخاطر تکرار و تکرار شگفت زده نیست. نمیشه. میدونه. میگیم بهش. خوشش میاد. حال میکنه. ولی ذوق نمیکنه. بیشترش الانا واسه خاطر خودمونه. خودمون و خودش. که جمع شیم کنار هم. ببینیم همو. خنده های همو. بگیم. بخندیم. صدای شلوغ کاریامون بالا بگیره. سجاد بادکنکا رو بترکونه و بپریم بهش. بچه ها کلیپ و نرسونن و صدای جیغای کر کننده ی من از هر سمت و سویی به گوش برسه..!

من امشب واسه اولین بار فقط و فقط واسه خاطر خودمون دوییدم. واسه خاطر جو قشنگمون. شگفت زده شدم وقتی فهمیدم امسال آخرین سالیه که باید واسه عدد اول سنش شمع سه رو بردارم.. ذوق کردم از دیدن بچه هایی که از پارسال ندیده بودمشون. بغلشون کردم. خندیدم. حال و هوام عوض شد... اونم بعد ده روز مداوم سفرای کاری پشت هم و بی خوابی و کم خوابی و خستگی و خستگی... ریخت خستگیام. تازه شد هوام. مث اختتامیه جشنواره قشنگمون که بعد چهار ماه بی خوابی و خستگی فقط خنده بچه ها رو می دیدم.

لذت بخشه برام بودن کنار آدمایی که یه روزگاری شب و واسه خاطر دیدنشون صبح می کردم. حیفمه انقد که نیستیم باهم. حیفمه یادم میاد چه کارا که نکردیم. چه سفرا که نرفتیم و چه خنده ها که تو دل هم نشوندیم و الان این همه بی وقتیم واسه دیدن هم. من واسه خاطر اینا میدوئم. واسه خاطر اینا یادم نمیاد چقد خستم. چقد خوابم میخواد و چقد کوفته شده تنم. من واسه خاطر خندیدن این آدما بیشتر از اینم جون می کنم... بیشتر از اینم چپ و راست میرم. من دلم میخواد خورشید واسه این آدما طلوع کنه و واسه این آدما غروب...

این آدما رو نگه دار برام... این آدما رو نگه دار برام... این آدما رو نگه دار برام....

برچسب: نویسنده: میلاد رستمی تاريخ: شنبه 4 شهريور 1396 ساعت: 1:16

صفحه بندی