خرید بک لینک

همیشه می ترسیدم ۲۴ سالم بشه و هیچ کار خاصی تو زندگیم نکرده باشم. ۲۴ سالم شد و هیچ کار خاصی تو زندگیم نکردم. الناز یک ماه و نیمه تو ب.ک مشغول شده... بهترین شرکت تبلیغاتی این شهر بی در و پیکر. چشماش برق می زنه و میگه یه کیفی میده تو محیط کارت همه حرفه ای باشن..! و هی هل میده منو. که تعلل نکنم انقد. که شروع کنم. که باشم! من اما هیچ.. هیچ..

بیست و چهار سالم شد و نه کتاب شعری. بیست و چهار سالم شد و نه نمایشگاه پر سر و صدای دهن پر کنی. بیست و چهار سالم شد و نه شغلی.. نه زندگی درست و درمونی... و تا کجا بکشم با خودم این عمر هدر رفته رو؟ خاله از ماشین میگه از لباسا میگه از اوضاع نا مرتب میگه... میگم خب چیکار کنم؟ میگه مرتبشون کن! میگم من ک حوصله نفس کشیدنمم ندارم.. و ندارم! و ندارم!

همه دلخوشیا دقیقه ای شدن... ساعتی شدن... پر اشکم و پر بغض... آدما میان٫ یه دقیقه لبخندم. یه ساعت لبخندم. میرن. بغضم. ناراحتی ام. هی میرم خاتمه بدم به این رخوت و هی همپایی نیست... پاهای خودمم ک جون ندارن واسه کشیدنم...

کاش یکم سر و سامون داشتیم. کاش اینجوری نمی شد. کاش... وای.. کاش انقدر ترسو نمی شدم! کاش انقدر زود دلم نمی لرزید. از تنهایی. از مریضی. از آلودگی هوا. از دکترای بی شعور درمانگاها و اورژانس... کاش انقدر نمی ترسیدم... کاش انقدر از دست دادن بولد نمی شد تو ذهنم. کاش مامان بود... کاش می شد یکم آروم باشم. یکم نفس بکشم یکم به خودم و زندگیم و آرزوهام فکر میکردم...

کی فکرشو می کرد انقدر گندیده باشه زندگی که اون همه روشن بود به چشمم تو بچگیام... کاش همونقدر که اون موقعا نوشتن برام جدی بود الانم می شد... کاش یکی بود منو جمع می کرد از این همه پاشیدگی... من خستم! من دلم میخواست الان تو خونه خودم لباسای راحت مورد علاقم و می پوشیدم و مث همه وقتای تنهاییم فیلم کنسرت خواننده های محبوبم و با بلند ترین صدا با چراغای خاموش تماشا می کردم. من دلم میخواست می نشستم یه گوشه ده دوازده تا شمع روشن می کردم و کوهن باندای تلویزیون و می لرزوند...

من دلم میخواست دراز می کشیدم رو تختم و پرده رو کنار می زدم و فیس تو فیس ماه با نور موبایلم شعر می خوندم! من دلم حافظ می خواد الان... حافظ سبز بی ریخت و عزیزم که معلوم نیست تو کدوم کارتن منتظر مونده تا تو کدوم خونه باز شه بالاخره... من دلم دفتر خاطراتم و میخواد جای این کیبورد...

من خستم!

و کیه که از این خستگی دربیاره منو؟ و معلومه که هیچ کس... هیچ کس... هیچ کس... و ادامه دار میشه تا اون روزی که خودم دلسوز ترین باشم برا خودم و خودم بلند کنم خودم و... گرد و خاکا رو بتکونم و راه بیفتم. و چقدر سخته تو روزای سختت گوشیت زنگ نخوره و صدای مهربونی پشتش نباشه که بگه کی برمیگردی... که بگه کجا رفتی؟ چیکار کردی؟ بگه عیب نداره! میشه بالاخره! بگه من بهت ایمان دارم! و چند وقته من این جمله رو نشنیدم! و کسی قلبا ایمان نداره بهم که انقدر بی رمقم شاید... و کسی نیست که فارغ از ظاهر و لباس و تن٫ کارای منو بفهمه... حرفای منو بفهمه...

و می خندم به لاعقلی نزدیکان... که قویه! که گریه نمی کنه! و هیچ کس نفهمید چیزی عمیق تر از بروز گریه پاشید از هم تو من... چیزی که یک سال و یک ماه گذشته و هنوز نذاشته رمق بیفته به پاهام. بدم میاد از ضعف. همیشه بدم میومد. مثال میزنم برا خودم اطرافیانم و ... ولی کی؟ کی شرایطش مثل من بود؟ هرکی عزیز از دست داد همسر داشت. بچه داشت. خواهر داشت. برادر داشت. خواهر زاده داشت. برادر زاده داشت.

هرکی عزیز از دست داد دورش شلوغ بود. دنیاش شلوغ بود. من دل به کی خوش کنم که دار و ندار زندگیم شده یه بابا که هر جا باشه قلبم می کوبه از استرسش... که همونم هر روز حرص می دن. هر لحظه حرص میدن... که بی وجدان ترین مخلوقات خدا دورش کردن... من کی و برا خودم مثال بزنم؟ دختر عزیز دردونه مامانی که یک عمر دست به سیاه و سفید نزد و لای پر قو بزرگ شد و آب تو دلش تکون نخورد... چطور باید این همه بدبیاری پشت همو تاب بیاره؟

حس اضافه بودن مزخرفه. و من دارمش. بله دارمش. بله دارمش... من انقدر خستم که به هیچی بند نمی شم. به هیچ کی بند نمی شم. روحم وله و تلو تلو می خوره با هر بادی به هر سمتی...

دلم شهر کوچیک خودم و میخواد. دلم یه خونه می خواد بالا سرم. مهمونی... قدم... دور دور... شام با دوستا بیرون رفتن و ماشین پیچوندن... آخ... من دلم سیامک عزیزم و میخواد که باشه و بگه باز چرا چشات این مدلیه؟؟ چی شده امروز؟؟ آخ که بعد مامانم فقط این موجود می فهمه خنده های الکی و زورکی منو...

چقد خستم معید... کاش می شد خوابید... آروم... کاش می شد بغض نداشت... کاش این فشار لعنتی راحت میذاشت مغزم و... کاش می دونستم چیکار می خوام کنم. کاش مامانم بود. کاش مامانم بود. کاش مامانم بود...

برچسب: نویسنده: میلاد رستمی تاريخ: سه شنبه 6 مهر 1395 ساعت: 19:25

صفحه بندی