خرید بک لینک

بله... بله! من آدما رو آزار میدم. اگه بیش از اندازه وارد زندگی من بشن! من زبونم به نیش باز میشه و خودم و جمع می کنم و دور می شم و کم حرف. وقتی کسی که نباید واسه قطعیات زندگیم حکم صادر می کنه. و من یک بار میگم. دو بار میگم. و نمیتونم تا ابد تکرار کنم برا آدمی که روز و شبش پر انرژی های منفی مزخرفیه که به خورد زندگیم میده و منو از اتفاقات مهم و روزای مهمم دور می کنه.

مهم نیست کی باشه. چقدر به خیال خودش دلسوز یا چقدر نزدیک از لحاظ جغرافیایی. باید دور شد و دورتر از آدمی که هیچی ازت نمی دونه و مدام اصرار داره به تراشیدن و خراشیدنت و الگو سازی از خودش و زندگیش برا تو. مهم نیست چقدر نزدیک باشیم. مهم فهم دور ماست از هم. و بابا راست میگه. این اخلاق من خطرناکه. ترسناکه. عحیب و قدر نشناسانه ست! ولی من هیچ وقت به غیر ناچاری و اجبار ورود نکردم به مرز بودن این آدما... که اصطکاکمون بخواد این همه دیالوگ منفی به بار بیاره!

من خوبم. آرومم. لبخند می زنم. تا زمانی که حس نکنم بود و نبودم داره توسط یه آدم بعید و خارج از انتظار به باد میره! که هر لحظه به من احساس تعرض و از هم دریده شدن درونم و بده! و لازم نیست اون آدم خشن و بیمار باشه. یکم کج فهمی... یکم بی دقتی... یکم کم شعوری برا واجد شرایط شدن مهربون ترین و خوش قلب ترین و نزدیک ترین آدم زندگیم برا بهم ریختنم کافیه.

من آرومم. من لبخند می زنم. به شرطی که خلوتم و زندگیم دست خودم باشه. به شرطی که یه آدم احمق بدون هیچ ارتباط قلبی کتاب حافظ و مث دفتر مشق بچگیاش وا نکنه و دستشو بذاره رو یه غزل و با همون شعوری درش که از موهبت فهم هیچ بهره ای نبرده در حالی که نمیتونه حتی نصف لغات و تلفظ کنه معنی هاشو تعبیر و تفسیر کنه برا من و باهاش مهر تایید بزنه پشت حرفای بی منطق و پوچش! برا منی که از سیزده سالگی شب به شب سلول به سلول غزلای حافظ و شکافتم و بافتم!

من دور میشم. ابر میشم. رعد میشم. تیغای روحم بیرون می زنه و هیچ محبتی بعدش منو از قعر نفرتم بیرون نمی کشه! من بی حوصله ترینم برا این آدما. مجسمه م. و برا هرکی که پشتشون بایسته! من به اندازه کافی زهر این مردم و تو تنم حس می کنم هنوزم. و هرکی دورمه میدونه حرف و فکر و ذکر و خاله زنک بازیای این مردم اندازه پهن هم ارزش نداره برام. و ترسی از فکراشون و ترسیدناشون و ناراحت شدناشون ندارم. و ترسی ندارم که تو صورتشون تف کنم حتی. زمانی اگر لازم باشه!

و من همون دختر آروم و لبخند به لبم. که شعر میگه. که بهترین موزیک های دنیا رو از بره. که ساز می زنه. و میدونه باید انقدر شخصی رفتار کنه که هر ننه قمر تازه به دوران رسیده ای فکر نکنه میتونه مشمول روز و شبای خوبش بشه! که میدونه کمن اون آدما که برا خوشحالیشون زمین و به زمان می دوزه و زیادن آدمای هرزی که بی هیچ مایه ای تو روحشون مایلن زالوی لحظه های خوبش باشن و موقع حال خرابش خراب ترش کنن.

من به اندازه ای که قشنگیای دنیا رو کشف کردم زشتی هاشم حفر کردم! من همونقدر که میتونم بهترین جواب و به قشنگ ترین پی ام ها بدم میتونم یه جوری انزجارم و لای کلمه هام بپیچم و تو صورت طرف مقابلم بزنم که تا دو روز از پس تحلیل ما وقعش بر نیاد! من همینم که هست! نباید کاری به کارم داشت. نباید دست زد بهم! نباید مانعم شد و مسیر برام کشید! من همینم که هست! و هر جا و کنار هرکی که بتونم راحت خودم باشم مایه آرامش و زندگی ام! و من جهنم و خوب بلدم! من زهر و زجر و نفرت و خوب بلدم! که اگه استفاده نمی کنم ازش بخاطر اندک عقلیه که بهم حکم می کنه دور شم از اونا که آدم بودن کنارم نیستن!

من همینم. بارون و آتیش. بارون و آتیش... بسته به جام. به حالم. به زندگیم. بسته به روزی که دیده میشم. و ممکنه یه وقتی و یه روزی تمام بد بیاری ها و ناکامی ها و نا امیدی ها و نشدن های زندگیمو آوار کنم رو سر کسی که با نفهمیدنای مداومش داره مخروبه ترم می کنه.

برچسب: نویسنده: میلاد رستمی تاريخ: شنبه 4 شهريور 1396 ساعت: 1:16

صفحه بندی