خرید بک لینک

"نگات که می کنم یاد اون وقتای فروغ می افتم که هم سن و سال تو بود. حرف زدنات... نوشتنات..." نرم جا میشم کنار فکرای پیچ در پیچش. نمیدونم خوشحال شم یا ناراحت... نمیدونم آروم بگیرم یا آشوب شم. از اون همه تاریکی... اون همه مبهمی...

هرچقدر که جلو میریم میفهمیم چقدر زندگی ها فرق داره. هر چقدر آدمای دورمون عوض میشن میفهمیم تو چه جهان کوچیکی جا خوش کرده بودیم و دل... عقب میرم گاهی. آدما رو دسته دسته جدا می کنم و الانشون و مرور. این کجا و اون کجا... معلومه من آدمش نبودم که تو ۱۸ سالگی متوقف شم. معلومه آدمش نبودم که تو ۲۵ سالگی چنگ بزنم به دوستای معمولی دوران مدرسم! و همیشه از خدا میخوام متوقف نکنه منو حالا حالاها...

دروغ چرا. این مزه ای که زیر دهنمه از حرف زدن و کافه رفتن و چت کردن با آدمای نزدیک و نزدیک تر به خودم با هیچی تو دنیام قابل قیاس نیست... پر میشم از عطر عجیبی وقتی میرسم با کسی به شاعر محبوب مشترکی... فیلمنامه و تئاتر دوست داشتنی مشترکی... و هر بار دورتر میشم از کسی که وقت حرف زدنم در مورد آدمای مهم روز و شبام، یهو با پتک می زنه تو سرم و میپرسه "کی؟!"

من با سرعت دارم دور و دور و دورتر میشم از آدمایی که فکر می کنن منو نمیشه پیدا کرد. در حالی که هستن کسایی که هر هفته منو بیشتر از هفته قبل حس کنن. ندا دلگیر میشه از مائده. که خبری نیست ازش. که نمیبینتش و خبری نداره ازش. حرف زدن من بی فایدست. میدونم جهانش و پیدا کرده و این نشونه خوبیه. می دونم داره میره و درست میره. خوشم میاد از این همه تلاش. از این همه پر رو بودن و کم نیاوردن.

معنی بدی نداره البته. پر رو بودن خوبه. عالیه. تو جهانی که باید مصمم باشی تا بتونی بمونی و برسی به اون که میخوای. سخته خب. بله. سخته. درد داره. خستگی داره. بی خوابی داره. و آدمای یه شهر کوچیک بی دغدغه هیچ وقت نمی دونن چی میشه که بعضیا تن میدن به دود و فاصله و ترافیک و خستگی و بی خوابی و دو ساعت طول کشیدن تا رسیدن به مقصد و دو ساعت راه تا برگشتن به خونه.

سخته. کجای زندگی آسون بوده تا حالا؟ کی راحت گذشته؟ تو کدوم برهه؟ کدوم زمان؟ ابتدایی؟ راهنمایی؟ دبیرستان؟ دانشگاه؟ کی بی دغدغه بودم؟ چطور من میتونم خودمو مقایسه کنم با کسی که مادرش تحت الاختیار بودن دخترش رو تو سرم می کوبه. یک زندگی آروم پر از پول. مشکلات هم بوده اما نه چندان دندون گیر... لیسانس دانشگاه آزاد. ارشد دانشگاه آزاد. نهایت فاصله خونه تا دانشگاه نیم ساعت. کی من تونستم این شکلی باشم؟

و کی گفته قراره آینده ما یکی باشه؟ بله... من مستم! من مستم از نزدیک تر شدن به آدمایی که تار و پود زندگیمن. چون میخوامشون! چون همیشه میخواستمشون. یادم نیست از کی. یادم نیست چطور. همیشه همین بوده. من اون سبک و دوست داشتم و براش تلاش کردم. من همیشه تو همین فضا بودم. هرچقدرم سخت تر بشه و جا تنگ تر... من باید ادامه بدم چون ادامه من همونه... مهم نیست یک هفته با وزن و قافیه سر و کله بزنم یا مث این دو سه روز تنها استرسم تموم شدن تیوپ رنگای پر مصرف ترم باشه و ترس از خونه بیرون رفتن و پریدن حس و حال کار.

مهم جریان داشتن منه تو وادی که روحم و آروم میکنه. مهم دستای توئه... که منو میخکوب می کنه و جادوش به ریز ریز جونم می پیچه. قراره اتفاقای خوب بیفته. قراره دنیا با وجود ما جای بهتری برای زندگی کردن باشه. دونستن همین کافیه تا کمتر هول باشم برای راه و مسیر مشخصی. امروز و فرداش چه اهمیتی داره. وقتی خوبیم کنار هم. وقتی من عکس میگیرم گاهی. لای بوم و رنگ گم میشم گاهی. پست مدرن می نویسم و سپید گاهی. وقتی دوستام حرفه ای و حرفه ای تر میشن. وقتی کنسرتای خوب میریم. موزیک خوب گوش میدیم و روزها و شب ها کنار هم فیلمایی که دیدیم و تجزیه و تحلیل می کنیم.

مگه زندگی چی میخواد از ما؟ غیر اینکه بزنیم به سنگ و صخره و پاک بشیم. خودمون بشیم. خب این روزام همون سنگ و صخره هاست. مونده تا یدست شدن. ولی میرسه یه روزی. میرسه روزای بزرگ. مث این روزا که رسید و آرزوی سال های پیش بود. که فکر میکردم ته دنیاس تنها تو جاده های تنگ و تاریک شبونه رانندگی کردن و تنهایی سوار هواپیما شدن. دارم بزرگ میشم. دارم جلو تر از دخترای همسن خودم قدم برمیدارم. و عقب تر از کسایی که اسطوره های منن. به اونام میرسم اگه خدا منو لایق جهان آوانگارد های خلق شدش بدونه. که کاش بدونه. کاش بدونه.

که کم نمیذارم... تا جایی که بتونم کم نمیذارم از خوندن و دیدن و فهمیدن و تحلیل کردن و موسیقی گوش دادن و وقت گذاشتن. که دارم وسعت میدم جهانمو. باید درک کنه سخته برام هم خودم و جلو ببرم و هم حواسم باشه زندگیمون زندگی بمونه. که همه وقتی که مائده بی هوا سر میکنه و صرف دوست داشتنی های خودش، من دارم صرف می کنم پای قابلمه هایی که سر شب چشما رو از حدقه بیرون بیاره و قرمه سبزی که بهتر از من تو فامیل کسی نتونه درستش کنه.

سخته برام معید. ولی بایدیه. بایدیه که به همه ثابت کنم زندگیمون لنگ نیست. که همیشه آماده مهمونیم و گلای رو میز همیشه قشنگ و بی گرد و خاکن. سخته این روزا. سخت تره. اما میچسبه بهم اگه بیشتر برم تو دل جهانی که میخوام. و حقیقتا... و انصافا درست بوده کار اون گروه و اون نمایشگاه با عنوان عزیزشون که انسان، دشواری وظیفه است. سخته این دنیا معید. خیلی سخته. باید بی نهایت بدونی و بی حساب بدونی و بدونی و بخونی و بدونی و آخر بفهمی هیچی نمیدونی. که هی بخونی و بدونی و دهنت بسته تر شه از ندونستنت و خجالت بکشی از حرف زدن. سخته دنیات معید. سخته و ما خلق شدیم برا روزای سخت. که ما رو تو رنج آفریدی. و بد جایی آفریدی و اسیر بد رنجی.

حواست باشه. به دلایی که باید. به لحظه هایی که باید. به اتفاقایی که باید. به وقتایی که باید. به آدمایی که باید. به تجربه کردنایی که باید. به حس و حالی که باید. به لذتی که باید. به عشقی که باید. به سفری که باید. به کار و موفقیتی که باید. حواست بیش تر و بیش تر باشه. که نشه که یکم عقب جلو بشه اونایی که باید! آدماتو که میشناسی. دلشون میگیره. پاهاشون سست میشه. جونشون میره...

برچسب: انسانم,آرزوست, نویسنده: میلاد رستمی تاريخ: شنبه 4 شهريور 1396 ساعت: 1:16

صفحه بندی