اپیزود اول: با قیافه هپلی و یه عالمه ریش و حال داغون و اعصابی ک باعث میشه پنج دقیقه ام حرف نزنیم باهم، موقع خداحافظی سر دانشگاه رفتن و نرفتنم چک و چونه میزنه باهام. و نهایتا بعد شنیدن جمله "خیله خب، بعد کلاسم برمیگردم" رضایت میده که برم. همواره شیفته این علاقه ش به نروندگی انسانهای اطرافش بودم.
اپیزود دوم: میاد مثلا خیلی سنگین رنگین باشه. کله ش میره تا بیخ میز. قاب از دستش میفته. میذارتش سر جاش و میره تو افق محو شه که محکم میخوره تو صندلی. بابا پشت تلفن منتظر میمونه وسط خنده های ممتد من بفهمه چی میگم.
اپیزود سوم: سر مساله ای که هرکی باشه به هیچ ورش نیس زنگ زده یک ساعت توصیه های ایمنی میکنه. من متعجب و متلبخ (لبخند به لب) هی فک میکنم که بیخیال بابا!! مگه داریم هنوزم از این اقلام با وجدان و مسئولیت پذیر و مهربان مابانه ی بشری؟!!
اپیزود چهارم: دوازده تا خل نشستیم تا یک شب خاطرات مشترک دوران تینیجری رو با اسناد مکتوب باقیمونده ازش ریویو میکنیم. انقد که دل و روده هامون میپیچه بهم و من سر اختتامیه ویس هایی میفرستم با چشمانی اشکبار ک صدامم دیگه در نمیاد حتی.
اپیزود پنجم: یک عاشقانه آرامم، آروم نشسته یه گوشه میگه بسه دیگه دختر این همه لودگی! پاشو بیا فرهیختگی دو ساله ت و به اتمام برسون!
اپیزود آخر: هر روزت و همینجوری میخوام برا آدمایی که غصه هاشون زیاد بوده و هست. که جای خط کنار چشمامون خط کنار لبامون بالا رفتن سنمون و یادآور بشه...
پی نوشت: این آدما تجلی لبخند توان تو زندگی من. لبخنداتو پایدار نگه دار برام...
برچسب:
نویسنده: میلاد رستمی