خرید بک لینک

یهو وسط حرف متوقف می شه و انگار کسی چیزی می تابونه به فکراش. "دیگه چه خبر؟" -هیچی... جور در نمیاد که نمیاد که نمیاد. نه کلاس فلانی نه کارگاه فلانی... یا تو روز کلاسامه یا روز اول پر میشن یا به هر دلیلی نمیرسن به من. "عیب نداره حتما هنوز وقتش نرسیده..." من فکر می کنم که خب کی قراره وقتش برسه اونوقت؟؟

شااید همین که به خودم اومدم جای امیدواریه. ولی مثلا یک هفته اخیر که باز یادم رفت و خودمو ول کردم همش در حال زنگ زدن به این استاد و اون استاد و نمونه کار فرستادن برا این نمایشگاه و اون جشنواره و چپ و راست کردن فراخوانای هفته گرافیک و چک و چونه با این عکاس با سابقه های کلاس بالای نیای پر ناز و ادا و ریختن استرس و عصبیت تمام این کارا رو سر بچه های انجمن واسه انداختن این لنگشون رو اون لنگشون در حالی که من ۲۴ ساعته یه نفره دارم برا یک هفته ورکشاپ و نمایشگاه و مراسم و فلان سگ دو می زنم گذشت.

ذاتا نمیتونم خودمو رو یه کار متمرکز کنم و این بده. بدتر از بده حتی. افتضاحه. و هی استاد پیانوی گرام و مجسم می کنم تو ذهنم که ده سال پیش منو میشوند میگفت:"دختر جون اینجوری نمیتونیا! حذف کن این حاشیه های الکی به درد نخور و از زندگیت! همین سازم اگه اضافس برات حذف کن! حذف کن و رو یه رشته متمرکز شو... همه کاره ی هیچ کاره به هیچ دردی نمیخوره و فقط اونی که تو یه رشته بهترینه زندگی امیدوار کننده ای در انتظارشه..."

من خیلی سعی کردم حذف کنم. ولی نمیدونم چرا بی استعداد ترینم تو این زمینه. مثلا فکرشو کن این همه سال کلاس طراحی نمیرفتم!! می شد واقعا؟ اون همه اتفاقای خوب اون همه بگو بخند، اون همه حسای عجیب، غروبای تابستون که برق می رفت و با شمع میشستیم وسط سالن و آرین با تفی کردن پفکا خورشید و آدمک درست میکرد! هر دفه و هر دفه که مهرداد حریف هیجانات و شلوغ کاریای خودش نمیشد و استاد واسه اسکیسای سه ثانیه ای مدلش میکرد و به گرررریه می افتاد و به هذیون گویی! و ما ضعف می رفتیم... ضعف می رفتیم از خنده...

فک کن کلاس خوشنویسی نمی رفتم! کل کل خانومای فمینیست و آقایون مرد سالار که تهش به ته دیگ ماجرا می رسید و ما نونهالان مجبور بودیم گوشامون و بگیریم! جیغ قلم... جیغ قلم... اوج روح هنر... صمیمانه ترین چایی و کیک خوردنا... دوست داشتنی ترین کنار هم نشستنا... تو دلی ترین استاد این سرزمین... می شد خاطراتش بخشی از زندگیم نباشه؟

پریسا جون دوست داشتنی که دو سه سال تقریبا نصف هفته دفترش بودم... نگاه بی نظیرش به زندگی... نمونه بارز یه خانوم حرفه ای که نمیذاشت زندگیش خللی تو کارش ایجاد کنه. سورپرایزای تابستونی و زمستونی... بستنیا و شکلاتای خوشمزه که هر دفعه متنوع تر می شدن. کارای خوب. اتفاقای خوب. استاد سخت گیری که شنیدن "این کار عالیه" از دهنش واسه یه لوگو یا یه کار دیجیتال آدم و تا خود آسمون می برد... می شد نباشه؟

آره من می تونستم. اون موقعی که بهم گفتن باید یا پزشکی بخونی یا مهندسی و بعد کلی بحث و حرف گفتن البته اجازه داری ادبیات هم بخونی چون نمیشه استعدادت و توش نادیده گرفت می تونستم غائله رو بخوابونم و برم تو دل رشته ای که واقعا توش استعداد داشتم، ولی من جدای تنفر بی مثالم از درس عربی هیچ وقت قادر به تحمل زندگی به این یکنواختی نبودم! و فکر کن کسی بعدها زندگی نامه منو می خوند. دختری که از هشت سالگی شعر و داستان رو شروع کرد و هیچ وقت ولش نکرد و در دانشگاه فلان ادبیات خوند و فارغ التحصیل شد و کتاب ایکس و ایگرگ و زد از جمله پر فروش ترین کتاب های وی بود.

نمیشه نادیده گرفت من حال زندگیم چقد مهمه برام. نمیتونم قایم کنم من هفت سال کلاس طراحی رفتم در حالی که فقط دو سال نیازش و حس کردم و بعد دو سال همه چی برام کافی بود اما ادامه دادم. نمیشه قایم کرد من شیش سال کلاس پیانو رفتم در حالی که فقط سه چهار سالش برام مفید بود و بعدش فهمیدم بیشتر از این نمیخوام و لازمم هم نخواهد بود. نمیشه قایم کرد که من خوشنویسی و فقط واسه ذوق کردنای مامان و بابا و استادم و لبخنداشون بعد صدور هر دوره مدرک بالاتری که می گرفتم ادامه دادم چون همین که بدونم هر حرفی چه فرمی داره و چند نقطه لازمه تا بنویسیمش(و این نهایتا می تونست تو یک هفته جمع بشه) برا اطلاعات مورد نیازم تو گرافیک کافی بود.

من حال زندگیم مهمه برام. من دوست دارم دوست عزیزی دارم که عکاس حرفه ای تبلیغات صنعتیه. من دوست دارم که دوستای نقاش زیادی دورمن. من دوست دارم خوشنویس های با سوادی دورمن که همیشه برا دیدنم وقت دارن. من عشق می کنم که سبکای هنری رو میشناسم. نقاشا. مجسمه سازا. گرافیستا. موزیسینا. شاعرا. هنرمندای پرفورمنس. هپنینگ ها... من خوشحالم که تو اوغات فراغتم با آغوش باز سراغ تئاتر خوبی برم. گالری خوبی برم. من باید پر شم از تمام دوست داشتنام تا بتونم دوست داشتنی تر بنویسم. من میتونستم همون اول ادبیات و انتخاب کنم و شر اون همه جنجال و بخوابونم... من میتونستم اما نخواستم!

زندگی من با آدمای خموده و خاکستری ادبیاتی که هیچ خاطره خوشی از همنشینی با مردای سن بالای هیز و بی ریختشون نداشتم پر نمی شد. من دوست دارم تو فضاهای رنگارنگ با آدمای عجیب الخلقه ی پر کنتراست سر و کله بزنم. من نمیتونستم خودمو حبس یه جهان تک بعدی کنم. به دوست داشتن و نداشتنم هم ارتباطی نداره. من با تمام وجودم لذت می برم از دیدن اسطوره هام تو شعر که روزی دوازده ساعت مطالعه دارن و هر روز می نویسن و فقط شب شعر میرن و فقط تو جشنواره های ادبی شرکت می کنن اما خودم نمی تونم. من بی تصویر، بی موسیقی، بی رنگ، بی عطر، بی حرکت قدرت تحمل این زندگی رو نداشتم. هر کسی باید جوری جلو بره که وجودش به اون سمت تمایل داره.

و من رفتم. و بی نهایت خوشحالم. اما دیگه وقتشه زمان بذارم برا مهم ترینم. باید زمان بذارم. من به اطرافیانم فهموندم هرچی گذشت مهم نیست و از الان اینه که مهمه. پس باید بیاد اول کار... تو اولویت. باید کار کنم رو خودم تا بتونم زندگی ادبیم و برگردونم به زمانی که رنگ و موسیقی رو نمی فهمیدم. که همه چیز شعر بود و کتاب. باید بتونم خودمو تو تمام قالبایی که دوست دارم بگنجونم. که من یه بار شعرم و یه بار عکس. یه بار فتومونتاژم و یه بار استاپ موشن. یه روز تماما یه فایل صوتی از یه شاهکار ادبی میشم و یه لحظه غرق تو بازی رنگ روغن. باید یه جوری اینا رو گره بزنم بهم. باید ازش خودمو دربیارم. مکتوب.

برچسب: نویسنده: میلاد رستمی تاريخ: دوشنبه 15 خرداد 1396 ساعت: 4:26

صفحه بندی