تو میگی و میخونی و راه میری و میشینی و فراموش و میکنی. تو میگی و میگی و حواست نیست من تمام روحم کجای حرف زدنت قلاب میشه و جا می مونه. اونقدر جا می مونه و اونقدر فکر می کنه که بعدش دیگه یادم نمیاد این حرفا که تو ذهنمه چقدش مال توئه و چقدش مال چلونده شدن افکار و منطق من...
من این همه سال نشستم پای درس و کتاب و نمره اول بودم و معدل اول... من این همه تو مکاتب بالا و پایین رفتم و نمیدونم چرا هیچ وقت نفهمیدم چیزایی رو که الان دارم از زبونت میشنوم. و نمیدونم چرا اینقدر زیاد می فهمم از کمترین چیزی که میگی... که تا بیست میگی و من تا صدش و تو خونم حس می کنم. که حتی نمیگی و من باز می فهمم! و من متوجه شدم وقتی دارم هوای حال و نفس می کشم چنگ زدن به گذشته مث خودکشیه... که هرکی بوده و مونده جلوتر بوده و جلوتر فکر کرده. اسیر امروز و دیروز نبوده... فردا رو مرور کرده و فردا رو دیده
و چقد آنرماله این کار! یه حالیه این سبک زندگی واسه دختری که سال ها یه جامدادی بزرگ داشت پر خودکارای تموم شده ای که باهاشون شعراشو نوشته بود و نامردی میدونست همراهای نصفه شباش زباله به حساب بیان و برن تو سطل آشغال... چقد زمان می بره کندن من از گذشته... چه جبر بزرگ و عجیبیه. جبر بزرگ و عجیبیه اما سخت نیست. بعد مامان هیچی سخت نیست. هیچ زخمی درد نداره و جاش خون نمیاد. وقتی مامان رفت و نیست و هیچی ازش باقی نمونده دیگه چی تو دنیا هست که نبودنش بتونه آزار دهنده باشه؟
هیچی... هیچکی... و من باید دوباره بایستم و تمرین جدید و ادامه بدم. فراموش کردن تمام تمام گذشته. تمام آدما و خاطره ها. هرچی که بود و نبود... حقیقت الانه و حقیقت منم و حقیقت این اتاقه. این پرده های سفید بلند که باد میخورن... حقیقت الانه و حقیقت آیندس... حقیقت هرچیزیه که به واقعیت بپیونده. حقیقت اونه که جرات داره. حقیقت اونه که خودش و به امروز و به بودن بدل کنه. و هرچی که شبیه نبودن باشه مرده...
هرکی که جرات بودن نداشته باشه مرده. هرچقدرم عمیق... حقیقت الناست. که ازدواج کرده و دخترش همسن همون روزای خودشه... حقیقت توتوئه که باخت... که برد و اما باخت! تنها... تنها... حقیقت لحظه ایه که برای ما جاریه و هر کسی و هرچیزی که تو اون لحظه جریان داره. باید شیفت دیلیت کرد همه ی گندیده ها و پژمرده هایی رو که بودنشون به هیچ دردی نمیخوره... مث زمانی که توش خط بالایی رو تایپ کردم.
میخوام یه قدم عقب تر از جهان بایستم. تو زندگی شخصیم. میخوام یه قدم جلو تر از جهان بایستم. تو زندگی کاریم. و هیچ وقت نمی فهمم من چطور نگفته این همه جهانت و می فهمم...
برچسب:
نویسنده: میلاد رستمی