جان دلم☀️
-
تاریخ: 1405/5/26 ساعت: 11:28
خیلی چیزا عوض شده ها، ولی اون چیزا که باید میموند مونده. یه سری هاشون غبار غم و غصه دارن و یسری هاشون برق شادی. مثلا دو روزه دارم به اون شبی فکر میکنم که تو خونه مادرجون خاله از نوه ها پرسید به ماماناتون از ده چند میدین؟ تو چون عنصر اصلی کمال گرایی هایی بودی که در من به وجود اومد و خودت بیشتر از من ...
پریسا جون 3>
-
تاریخ: 1403/1/20 ساعت: 15:58
سال 87 بود... اولین عصری که با مامان اومدیم دفترت. شروع کردم صحبت کردن از خودم و زندگیم. ازم تست گرفتی. باهام حرف زدی. قرار شد تو کلاسای نیمه خصوصی دو نفره ت شرکت کنم که برا ک.ن.ک.و.رم آماده شم. همه چیز برای من غریب بود. نور کم اون اتاق و هنوز یادمه. لحن بامزه و عجیب حرف زدنت که تازه داشتم باهاش آشن...
i can touch the sky...
-
تاریخ: 1402/1/25 ساعت: 21:49
قلب آدمیزاد عجیب ترین بخش خلقتشه.یهو بی دلیل به یه هوایی پر می کشه که اصلا نمیفهمی از کجا فهمیده میتونه به همچین سمتی هم بره!من سال ها دلم آواز میخواست.همیشه فکر می کردم یه ترم یه کلاسی رو تجربه می کنم و تموم میشه و میره.ولی اون شب عجیب شهریور ماه، وقتی حسام یهو جلو اون همه آدم به منه تازه کار برگ و...
-
تاریخ: 1401/11/1 ساعت: 20:19
[unable to retrieve full-text content]آنِ منی کجا روی؟ بی تو بسر نمیشود
به کنار من بنشینی و به کنار خود بنشانی ام
-
تاریخ: 1401/11/1 ساعت: 20:19
شب قبلش داشتم با م. صحبت میکردمگفتم اینقدر حالم بده که دیگه نه خودم میدونم چی میتونه کنترلم کنه نه این بنده خداها که دو روزه از ترس جدا نمیشن ازمامشب زنگ زدم بهشگفت درسته خیلی وقتا خنگ بازی درمیاره ولی چقد خوشحالم که هست! نمیدونی حال و حرف زدنت چقد فرق کرده از دیشب!خودمم نمیدونم چطور همچین چیزی ممکن...
بازآ که من به عفو گناهت ضمان شدم
-
تاریخ: 1401/11/1 ساعت: 20:19
زندگی تو ای.ران این مدلیه که آدم نشسته به کاراش برسه یهو سر برمیگردونه میبینه عه!نصف زندگیم رفت!دو ماهم نمیگذره از اون شبی که فک میکردم دیگه خفن دو عالممبهترین شغل و دارمبا توجه به تازه کار بودنم تو این لاین درآمد خوبی دارمتو بهترین منطقه دارم زندگی میکنمتو فکر عوض کردن ماشینممتنها مشکلم واسه مهمونی...
26.11.00
-
تاریخ: 1401/2/2 ساعت: 14:50
تپش تند قلبم از هیجان...شوق عجیب هشت نه سالگیرویای دور و دراز پونزده شونزده سالگیبغض تو گلوی هیجده سالگیکورسوی امید بیست سالگیتصمیم بزرگ بیست و سه سالگیخاطره های تاریک و روشن عشق عظیم بیست و پنج سالگیغم سنگین روی قلب بیست و نه سالگی:)دارم میام...دارم میام پس بگیرم حقمودارم میام پس بگی
قشنگه بعد شب تیره روشنی صبح...
-
تاریخ: 1401/2/2 ساعت: 14:50
از تقدیرت نمیتونی فرار کنیاز تقدیرم نمیتونم فرار کنم...آیا به یاد نمی آورندشاید درون دری چرخانزمانی روبروی هم؟یك ببخشید در ازدحام مردم؟یك صدای اشتباه گرفته اید در گوشی تلفن؟– ولی پاسخشان را می دانم.– نه، چیزی به یاد نمی آورند.بسیار شگفت زده می شدنداگر می دانستند، كه دیگر مدت هاستبازی
3>
-
تاریخ: 1399/9/15 ساعت: 16:01
من خیلی وقتا از نظر بعضیا که تو جایگاه خاصی نسبت بهشون قرار دارم ترسناک به نظر می رسم. چون همیشه از نظرشون "از دست رفتنی" بودم. لیز و سر مث ماهی که تازه از آب درش آوردن و جاش تو آبه نه دستایی که
من بی تو از هر جای این خونه... من بی تو از آینده می ترسم
-
تاریخ: 1399/9/15 ساعت: 16:01
6 ماه اقامت میگیری و اندازه یک سال و نیم کار کردن تو ایران در آمد خواهی داشت. دارم فک میکنم 6 ماه فرانسه، 6 ماه ایتالیا، 6 ماه هلند... می ارزه اصلا این جوری زندگی کردن؟؟ تا میای به یه محیط و یه زبون عا
36 ثانیه از ده سال آینده
-
تاریخ: 1398/12/24 ساعت: 20:04
گیج و کلافه م. آره. ولی تک تک لحظه هام با پذیرش محض جلو میره که نا آرومی سال ها و ماه های قبلی زندگیمو محو کرده. نمیدونم شاید از سال 95 که کم کم این قصه رو پذیرفتم تا حالا چندین بار این حال و تجربه کر
چی تو چشاته که تو رو انقدر عزیز می کنه...؟
-
تاریخ: 1398/12/24 ساعت: 20:04
ینی حتی نشد عین آدم خداحافظی کنیم باهم :)))دیدی... دیدی...:)))کی فکرشو میکرد همه چی اوکی شه دم معامله ما دنیا بریزه بهم :)))آرومم و لبخند می زنم. کتاب میخونم. فیلم میبینم. شعر میگم. برا بچه ها کار میف
نوشین عزیزم
-
تاریخ: 1398/12/24 ساعت: 20:04
از وقتی داستان ما شروع شد، خدا تو رو کنار من گذاشت، تا یهو نگام کنی بهم بگی احساس می کنم خیلی روحیاتمون شبیه همه! تا من تعجب کنم و به روی خودم نیارم... وxa0بعد دومین باری که همو دیدیم اتفاقی مسیرامون یک
سیامک جانم
-
تاریخ: 1398/10/26 ساعت: 4:16
سیامک جانمتو که همیشه بودیهمیشه عزیز بودی و مایه دلگرمیتو که استاد بودیپدر بودیبرادر بودیهمدم بودیرفیق بودیتکیه گاه بودیگوش آماده بودی واسه تعریف کردن اتفاقای ترسناکی که تو دوره دانشجویی تو شهرای دیگه
26 آذر ماه 27 سالگیم.. 3>
-
تاریخ: 1398/10/5 ساعت: 7:26
اون روزی که داشتم شمع 26 رو کیک تولدمو فوت میکردم شاید فکرم قد نمیدادxa0چند ماه بعدش یه نفس عمیق بکشم و به خودم بیام ببینم رو استیجی وایستادم که خفن ترین آدمای ممکن هم صنف خودم رو صندلیای روبروش نشستن.xa0
من دوست دارمت، بیست و هفت ساله ی پر تلاش...
-
تاریخ: 1398/10/5 ساعت: 7:26
به چشمای خودم نگاه می کنم تو آینهمیگم آخه تو کی اینقدر بزرگ شدی دختر؟کی سرت شلوغ مهمونیای سی نفره و کبابxa0اردک و غاز درست کردن شد؟کی برات عادی شد تو بازار چرخیدن واسه اینکه ست ظرفتو پیدا کنی و ازش پیش
برای سی و هفت سالگیم
-
تاریخ: 1398/9/14 ساعت: 20:58
از وسط استوری برد و ادیت شعر و برنامه ریزی روزای عکاسی این هفته اومدم نشستم اینجا که برات درد دل کنم. می دونم تو خیلی خیلی قدرتمند تر، سرد و گرم چشیده تر، صبور تر، خوش اخلاق تر، و موفق تر از الان منی.
یادش
-
تاریخ: 1398/9/14 ساعت: 20:58
xa0همه چی از یاد آدم میرهمگه یادش! که همیشه یادشه...xa0تو منو صدا کردی؟یا جیرجیرک آواز می خوند؟
xoxo
-
تاریخ: 1397/12/18 ساعت: 11:58
اوه اوه فیلم کوتاهی رسیده از 17 سالگیش!! در دوره مزخرف بلوغ هم باید اینجور جذاب میبودی؟ :)))) 3> 3> 3>
ببرم جایی که هیچ کسی نبااااشه
-
تاریخ: 1397/12/18 ساعت: 11:58
xa0 با توجه به تمام روزهایی که به مهمونی های شبانه گذشت و نهایتا به نامزدی و عروسی منجر شد، کاپ قر درار ترین موزیک فصل رو به مست و گیجم شهاب تیام تقدیم می کنم :)) xa0