خرید بک لینک

اون روزی که داشتم شمع 26 رو کیک تولدمو فوت میکردم شاید فکرم قد نمیداد چند ماه بعدش یه نفس عمیق بکشم و به خودم بیام ببینم رو استیجی وایستادم که خفن ترین آدمای ممکن هم صنف خودم رو صندلیای روبروش نشستن. فکرشو نمیکردم وایستم جلوی میکروفون، و ببینم کارگردان مورد علاقم از اون پایین زل زده بهم تا شروع کنم. فکرشو نمیکردم یهو این همه هیجان باهم بریزه تو تنم و منه ریلکس خونسرد و به جایی برسونه که فقط به این فکر کنم که چجوری لرزش دستامو کم کنم یا حداقل نشونش ندم..!

فکرشو نمیکردم... البته که باید اتفاق می افتاد اما فکرشم نمیکردم امسال اون سالی باشه که همه ی ترسی که طبیعی یا غیر طبیعی این همه سال تو وجودم لونه کرده بوده زیر پام له کنم و یه شب قبل خواب تو ذهنم مرور کنم که: تو هر شرایطی صافه صاف وایستا، به هیچ عنوان سرتو خم نکن، شونه هاتو تکون نده، موقع ایستادن پای راستت با یکم فاصله جلوتر از پای چپت باشه، با دهن نفس نکش، بخاطر استرس احتمالی ممکنه بازدم غیر طبیعی داشته باشی پس بعد هر جمله و هر کلمه حواست باشه که دیافراگمتو پره پر نگه داری... و... و... تمام چیزایی رو که پارسال قبل کنسرتمون تو برج میلاد تمرین کرده بودیم و این بار تنهایی مرور کنم. هرچند تو موقعیتش همشو یجا یادم رفت :)))

لحظه های عجیبی بود برای من. البته که بالاخره باید اتفاق می افتاد. البته که باید اتفاق می افتاد. و خوشحالم. خوشحالم این انزوای لعنتی مسخره رو شکستم. خوشحالم تونستم خودمو متقاعد کنم که گاهی موفقیت ما در گرو چیزاییه که دوست نداریم. و به این نتیجه رسیدم اینجا جاییه که یا باید با خودم مبارزه کنم و به دیده شدن و تو چشم قرار گرفتن تن بدم و تو همین وضعیت جلو برم، یا آرزوهامو بذارم تو صندوقچه عمر و درشو ببندم و یه عمر حسرتشو بخورم. و کی من اهل کنار گذاشتن آرزوهام بودم؟

:)

خوشحالم. که بالاخره پذیرفتم هیچ کس از من انتظار نداره از الان پرفکت باشم و هر مسیری یه شروعی داره که تا بهش تن ندی و نری توش برات تکاملی اتفاق نمی افته تا به نقطه ایده آلت برسی. خوشحالم. احساس می کنم از نو به دنیا اومدم و از این به بعد قراره همه چی یه شکل دیگه باشه. خوشحالم. به تمام سالنایی فکر می کنم که همیشه تو برنامم بود توشون کار بخونم. به همه ی آدمایی فکر می کنم که قراره جلوی من بشینن، و من روبرو شون بایستم. بله زندگی من همینه و باید خیلی زودتر از این حرفا می پذیرفتمش. هرچند هیچ وقت دیر نیست برای اینکه واسه بودن تلاش کنیم! :) خوشحالم.

برچسب: نویسنده: میلاد رستمی تاريخ: پنجشنبه 5 دی 1398 ساعت: 7:26

صفحه بندی