من خیلی وقتا از نظر بعضیا که تو جایگاه خاصی نسبت بهشون قرار دارم ترسناک به نظر می رسم. چون همیشه از نظرشون "از دست رفتنی" بودم. لیز و سر مث ماهی که تازه از آب درش آوردن و جاش تو آبه نه دستایی که گرفتتش. من دختری نیستم که بشه جایی زندانیم کرد. بشه محدودم کرد. یا خارج از حیطه تفکراتم برام حد و مرز گذاشت. حق دارن از من بترسن. من هیچ وقت حاضر نشدم بخاطر میل و خواسته و عجز و ناله ی پدر و مادرم تو رشته هایی که دوست داشتن درس بخونم. حاضر نشدم بعد از 18 سالگی تو شهری که به دنیا اومدم دانشگاه برم و زندگی کنم. حاضر نشدم تو محیطای کاری که ازم سو استفاده می شد بمونم چون همه دهنشون باز می موند که من دارم فلان جا کار می کنم. هیچ وقت به کسی اجازه ندادم سر تو رودربایسی انداختنم عذابم بده. همیشه رک حرفمو زدم. هر جا پاشون و از حدشون جلو تر گذاشتن اونجا رو ترک کردم. هر کس فکر میکرد میتونه ذهن منو تو مشتش بگیره رو ترک کردم.
من جایی که امنیت نداشته باشم نمیمونم. من به هیچ احدی اجازه نمیدم با زندگی و آرامشم بازی کنه. هیچ وقت قبول نکردم با پسرایی که حس خوبی بهشون نداشتم حرف بزنم. هیچ وقت قبول نکردم ازدواج کنم چون سن ازدواجم رسیده. چون باید دو سال دیگه طبق عرف بچه دار شده باشم. من تو اوج شلوغیای کاریم از سه تا شغلی که همزمان داشتم جلو میبردمشون بیرون زدم! من هر آن، هر لحظه که به این نتیجه برسم راهی که میرم به ترکستانه میکشم کنار. دوباره شروع میکنم. دوباره تلاش می کنم. دوباره می سازم. آدما کنار همچین شخصیت هایی احساس ضعف می کنن. از دخترای زبر و زرنگ که حواسشون به همه طرف زندگیشون هست میترسن. خیلی وقتا منو خودخواه صدا کردن چون بخاطر میل و اراده ی آدمای اطرافم زندگیمو تغییر ندادم.
منم یه دختر معمولی بودم تو 12 سالگیم. منم خیلی فکرای عجیب تو سرم بود. فکرای دور از منطق که حاصل تربیت و فرهنگ نادرسته. تا یه روز که داشتم تو دفترخاطراتم برا خودم مینویشتم.. و یهو نمیدونم از کجا این جمله اومد تو سرم که "تا یه سنی ما توسط والدینمون تربیت میشیم، شخصیتی که سال های آینده پیدا می کنیم ماحصل تربیتیه که خودمون برای خودمون در نظر میگیریم!" از اون روز گله و شکایت و کنار گذاشتم و هر روز و هر شب زمانمو برای تربیت خودم صرف کردم. خوندم سرچ کردم تحقیق کردم حرف زدم با آدمای اطرافم... کافر دیدم ترنس دیدم بایو سکشوال دیدم معتاد دیدم دائم الخمر دیدم. دکتر دیدم شاعر دیدم استاد دیدم موزیسین دیدم نقاش دیدم...
من آدما رو هی و هی دوره کردم... سیاستمدارا رو، نویسنده ها رو، فیلسوفا رو، عارفا رو. گشتم تا خودمو پیدا کنم. حقمو پیدا کنم. زندگیمو پیدا کنم. علایقمو پیدا کنم... من هر روز و هر روز قد کشیدم لای سطر به سطر کتابام... و دیگه کسی حریف من نشد...
این روزا هر موقع نا امید میشم به خودم میگم هرچی باشه... هرچی شده باشه، اگه 16 سالگیت الان میدیدت عاشقت میشد! پس راه و اشتباه نرفتی... تو هنوز رویای نوجوونی هاتی... تو تا اینجاش بردی دختر... بردی...
خدا میدونه چقد سخته اینجوری زندگی کردن. خارج از عرف دیدن و جلو رفتن. واسه آزادی از خونه بابا به خونه شوهر فرار نکردن... اما می ارزه.. می ارزه... امروز نمیتونم با دوستای قدیمیم در مورد خیلی چیزا حرف بزنم. وقتی بهشون میگم زیاد از حد از خودتون مایه نذارین، حواستون باشه موقع ازدواج حق و حقوقی که قانون این کشور مرد سالار بهتون نمیده رو خودتون بگیرین، فکر نکنین نابود کردن خودتون اسمش ایثاره حرف همو نمیفهمیم! اما اونا نخواستن... اونا اینو انتخاب نکردن و نمیشه بحث کردن باهاشون...
ولی من هنوز راه درازی دارم تا روزی که قلبم گرم گرم باشه از خودم. الان که فکر می کنم میبینم خوب شد بچگیام اهل سیندرلا و سفید برفی دیدن نبودم :) دخترکی که عاشق زورو بود فقط یاد گرفت بجنگه برای دنیاش و رویاهاش و هیچ وقت منتظر هیچ مردی نمونه تا بیاد و خوشبختی ها رو (!) براش بیاره! کاش همیشه قوی باشه. کاش به اندازه کافی انرژی ذخیره کنه تا بعد کرونا بتونه مرحله های جدید و سخت و البته شگفت انگیز بعدی زندگیشو با موفقیت جلو ببره. کاش بعد این همه سختی و گرفتاری چال لپات از خنده های تموم نشدنیت هی بزنه بیرون دختر جون.. :) قوی باش واسه روزای آینده که میدونی آسون نیستن... قوی باش...
برچسب:
نویسنده: میلاد رستمی