خرید بک لینک

از وقتی داستان ما شروع شد، خدا تو رو کنار من گذاشت، تا یهو نگام کنی بهم بگی احساس می کنم خیلی روحیاتمون شبیه همه! تا من تعجب کنم و به روی خودم نیارم... و بعد دومین باری که همو دیدیم اتفاقی مسیرامون یکی بشه و تو راه برگشت شروع کنی به حرف زدن، شروع کنم به حرف زدن... از عجیب ترین، از شخصی ترین و گم ترین اتفاقات زندگی...

تا بعد یک ماه بریم کافه و اتفاقی بفهمیم حتی رمز کارتمون یه شماره با هم فرق داره اونم با اختلاف سه عدد! تا بگذره و بشناسمت و ببینم نه واقعا! واقعا چقدر شبیه همیم... و تو که یک سال از من کوچیک تر بودی چقدر سرسختانه تر از من زندگی کردی... چه بی موقع پدر و مادرتو از دست دادی، چه زود مجبور شدی مستقل بشی، خودت باشی و خودت... تو گرفتاریا، سختیا...

نوشین نازنین من... ما که دوتامون همیشه لبخند می زدیم و بیشتر از همه به سر و ریختمون میرسیدیم سخت ترین روزای این زندگی رو تجربه کرده بودیم که هیچکس از پشت خنده هامون نمیدیدش. تو تمام این مدت از وقتی بیمارستانتون اولین بیمارستان با کیس ایزوله شد تا حالا دلم پیشت بود. ولی تو همیشه قوی تر از تصور اطرافیانتی... دختر درون ریز محکم...

خوشحالم... خوشحالم ریه هات تونستن تحمل کنن و بگذرونن این دوره ی وحشتناک و... میدونم این روزای سخت عوارض دارو هاتم میگذرونی و مثل همیشه خندون میبینیمت... کاش خدا بزنه جلو و سریع تر رد کنه این زمان عجیب و... کاش خدا بگذرونه ما رو از روز و شبایی که نمیدونیم نگران کی باشیم... کاش...

برچسب: نویسنده: میلاد رستمی تاريخ: شنبه 24 اسفند 1398 ساعت: 20:04

صفحه بندی