خرید بک لینک

گیج و کلافه م. آره. ولی تک تک لحظه هام با پذیرش محض جلو میره که نا آرومی سال ها و ماه های قبلی زندگیمو محو کرده. نمیدونم شاید از سال 95 که کم کم این قصه رو پذیرفتم تا حالا چندین بار این حال و تجربه کردم و پشت سر گذاشتم. قصه ی پر فراز و نشیب قلب من قصه ی معمولی و نرمالی نبود. هیچ وقت نبود. حتی خودم که لحظه به لحظه تجربه ش کردم هنوز حیرت زده میشم از یادآوری خیلی روز و شباش.

از اینکه من کجا بودم و اون کجا بود. از اینکه با اینکه تو یه فضا بودیم هیچ وقت دلم نمیخواست پیگیر کاراش باشم. بشناسمش. ببینم چه مدلیه. چه حس و حالی داره... و همه راه میرفتن میگفتن شما دوتا خیلی بهم میاین و کفر منو درمیاوردن :))

این داستان هیچ وقت عادی نبود. اینکه همیشه دور بودیم از هم و آدمای اطرافمون به دوتامون نزدیک بودن. اینکه چقد گذشت... که چه اتفاقای غیر قابل باوری افتاد... که مثلا اولین بار خوابشو دیدم که با یکی از خواهراش اومده خونه مادر جون... و نمیدونم یک سال یا دو سال بعد اولین باری که از نزدیک دیدمش با همون خواهرش بود!

هیچ روزی تو این مدت بدون شگفت زدگی نگذشت. هیچ روزی! من سیاهی ها و سفیدی های غیر قابل تصوری رو دیدم و خودمو توش پرت کردم... من خیلی پاش وایستادم. حتی وقتی چیزایی رو فهمیدم که پذیرفتنشون برام خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی سنگین بود... و باز می دیدم قلبم درد میگیره اگه یه تار مو از سرش کم بشه. که صدف اون شب نگام میکرد بهم میگفت فک نکنم خودشم خودشو اینقد دوس داشته باشه!

این یک سال، -از اون روزی که احساس کردم دارم صداشو از اتاق بغلی میشنوم، و یهو در و باز کرد و جلوی چشمای گرد و دست و پاهای من که مث بید می لرزید و قلبم که اینقدر محکم میکوبید که پلکامو تکون میداد ظاهر شد، و من انگار برای اولین بار بود که میدیدمش و مونده بودم که چطور ممکنه تو تهران به این عظمت تو همچین وضعیتی دوتامون سر از یه چهاردیواری دربیاریم،- تا امشب، که رها شدگی رو تا عمق وجودم تجربه کردم، شاید برای من سخت ترین دوره های ممکن بود... اما مثل عسل شیرین!

نمیدونم تهش چی میشه. هیچ وقت نمیدونستم. اما همه اینو میدونن تکونی که اومدن این آدم تو قلبم به زندگیم داد از سوپرمن برنمیومد :)

تصمیم گرفتم دیگه با این تیم کار نکنم. به میل و اراده خودم. و این یعنی دیگه نمی بینمش؟ نمیدونم! تصمیم گرفتم دیگه با این تیم کار نکنم. و آیا این تصمیم میتونه استمرار داشته باشه؟ نمیدونم! تصمیم گرفتم دیگه با این تیم کار نکنم. و آیا این تصمیم به معنی تموم شدن همه چیزه؟ نمیدونم!

لبخند سیندرلا به لبمه و خستگی کوهی که فرهاد کنده رو دوشم...

هیچ وقت هیچ کدومشون نفهمیدن من چقد فشار تحمل کردم. هیچ وقت هیچ کدومشون نفهمیدن دختر ترگل ورگلی که همیشه مارک میپوشه و همیشه یه نمه آرایش ملایم رو صورتش داره و همیشه لاکش با شال و پالتوش سته چقد ترک رو تنش داره...

نمیدونم شاید فکر می کنن مث همه دخترایی که اونجا رفت و آمد دارن منم یه سرمایه باد آورده بهم رسیده و پنت هاوس فرمانیه به ناممه و دو سه تا شاسی و نیم شاسی زیر پام و 12 تا گربه اصیل دارم که ماهی 80 میلیون خرجشون می کنم یا چمیدونم :)))

بالاخره هرچی بهم بیاد چیزی که هستم بهم نمیاد :)) پشت اون همه خونسردی هیچ کدومشون نمیفهمن من چقد بدو بدو دارم و چقد زندگیم درگیر خانواده س و تو خونمون مهمونی خانوادگی میگیرم و برا همشونم خودم غذا درست می کنم :)) یا پارسال با چه حقوقای کمی چه جاهای داغونی رفتم کار کردم که آویزون جیب کس دیگه ای نباشم. و چقد تلاش کردم تا دوباره خودمو بسازم. تا بتونم دوباره زندگیمو سر و سامون بدم. درست بخرم. درست بپوشم. به سر و وضعم اهمیت بدم.

راستش زیادی ام نمیخوام چیزی که هستم بهم بیاد. چون قرار نیست بیشتر از این ادامه پیدا کنه.

این آخرین ضربه ی بیست و هفت سالگی پر شکوه منه... یک بار و برای همیشه میخوام برای خودم باشم. بخاطر قلبم نفس بکشم و زندگی کنم. فارغ از خانواده. فامیل. دوست. و حتی کسی که عاشقشم. نیاز دارم خودم باشم و برای خودم باشم. نیاز دارم برم تو پیله ی خودم و تا مدتی که نامعلومه روح رنجور خودمو بغل کنم و برای خستگی هام آرامش بیارم...

میخوام این بار نقش تمام آدمایی که بلد نبودن یا نتونستن منو آروم کنن و خودم برای خودم بازی کنم. التیام بدم دردامو... نفس بریدنامو... و آماده شم برای تبدیل شدن به دختری که از حالا دیگه قرار نیست اون همه سختی تحمل کنه.

میخوام تنها بمونم و بعد از اون شروع کنم بخش مهم تر زندگیمو. که کمتر بدوام و بیشتر پول دربیارم. که کمتر خسته بشم و بهتر زندگی کنم. شروع کنم دختری رو که دوییدن و خسته شدن و زمین خوردن و ترک برداشتن و گریه کردنای شبونه رو پشت سر گذاشته و دیگه قرار نیست برای چیزی بجنگه. دیگه باید بدست بیاره... جایگاه مهم اجتماعیشو، خنده هاشو، جلسه های مهم وقت و بی وقتشو، سفرای دور و دور ترشو... خونه های بزرگ و بزرگ ترشو... که کم کم فکر کنه به ماشین مورد علاقه ش و برنامه ریزی کنه که تا چند وقت دیگه میتونه سندشو امضا کنه.

من از تمام خستگی های زندگیم گذشتم. حالا وقتشه هرچی که باید- هرچی که لازمه خودش دنبال من بیاد. من از جان فشانی خسته شدم :) شاید به عقیده خیلیا بی عقلیه :) ولی اونقدر خودمو فدای اطرافیانم کردم که چیزی ازم باقی نمونده. باید خودمو از همه پس بگیرم. از هر کسی که تیکه ای از منو غارت کرده و با خودش به هر سمتی می بره. باید خودمو از همه پس بگیرم و به خودم ثابت کنم میتونم برای خودم بهترین باشم. میتونم خودم مایه لبخند و آرامش برای زندگیم بشم.

شاید نامردی باشه اما نیازمه. نیازمه الان عاشق خودم باشم. نه اونی که قلبم براش می زنه. نیازمه که همراه و کمک حال خودم باشم. نه بابام که هیچ وقت اهداف و آرزوهای منو نفهمید. نیازمه خودمو از دستشون بیرون بکشم. و ببینم اونا چقد واقعا به من اهمیت میدن. به خواسته های من. به نیازهای من.

دوره ی عجیبیه. استرس دارم. بله دارم. هول کردم. بله. هول کردم. اما انجامش میدم... و تمام این شبا لازمه بخاطر رسیدن به اون نقطه ی ایده آل تو سرم از ده سال آینده... اون روز که از محل کارم بزنم بیرون و بچه هامو برسونم مدرسه و پشت چراغ قرمز صدای موزیک مورد علاقمو بلند کنم و گوشیمو بذارم رو سایلنت تا واسه 36 ثانیه ام شده تو حال خودم باشم.

اون روزا رو تجربه می کنم اصلا؟ :) کی میدونه؟ :) کی میدونه...

برچسب: نویسنده: میلاد رستمی تاريخ: شنبه 24 اسفند 1398 ساعت: 20:04

صفحه بندی