خرید بک لینک

سیامک جانم

تو که همیشه بودی

همیشه عزیز بودی و مایه دلگرمی

تو که استاد بودی

پدر بودی

برادر بودی

همدم بودی

رفیق بودی

تکیه گاه بودی

گوش آماده بودی واسه تعریف کردن اتفاقای ترسناکی که تو دوره دانشجویی تو شهرای دیگه میفتاد برام

تو که هم غیرتی میشدی

هم خودتو کنترل می کردی :)

تو که منو پرورش دادی

که قد کشیدم جلو چشمات

که هر جا آدمای خفنی دیدم و خودمو قایم کردم پشتت با افتخار معرفیم کردی

نگام کردی تا اعتماد به نفس پیدا کنم و بیام بیرون از لاکم

تو

تو

که هنوزم

با تمام سر شلوغیام و خستگیام

با تمام خبرای بد و اتفاقای بدی که می افته

تا میبینم نا ندارم و بریدم،

فرار می کنم از جهان و میام تو کارگاه بزرگ و خلوتت که همیشه صدای شاملو توش جاریه

خیره میشم به لایه لایه رنگی که میذاری رو بوم

آروم میشم

عطر زندگی میگیره جونم

:)

تو برای من یه تیکه بزرگ از روحمی

تو باعث شدی به یه جا موندن فکر نکنم

بزرگ تر ببینم

بزرگ تر زندگی کنم

و تک تک لحظه های بزرگ زندگیمو

نه

تمام لحظه های بزرگ زندگیمو مدیون جسارتی ام که به دنیام اضافه کردی

خوشحالم که همیشه بودی

همیشه هستی

همیشه میتونم از همه جا فرار کنم و بیام بشینم وسط اون همه تابلو

حظ کنم از تکسچرا

تاشا

...

خوشحالم اینقدر خوش شانس بودم

که استادم شدی

ازت کار یاد گرفتم

مهربونی یاد گرفتم

منطقی بودن یاد گرفتم

خوشحالم که دارمت

آقای آرتیست خفن خوش صدای خوش تیپ :)

که این روزا فقط نگران شوهر دادن منی :))

دو سه ماه دیگه

بهتون زنگ میزنم و میام خونتون

میشینم بین تو و حنا

و براتون تعریف می کنم

از چشمایی که قلبم تصویرشو قاب گرفته تو خودش

دو سه ماه دیگه

شاید حتی با خودش بیام خونتون

:)

روزای خوب میرسن

و ما باز کنار هم میخندیم

مهمونی میریم

تو از دست مسعود عصبانی میشی که وسط مستی درباره مکتب هرات ازت سوال تخصصی میپرسه :))

منو حنا مجبور میشیم بخاطر فسقلک تو سگ سرما یه ساعت تو خیابون وایستیم تا ایشون قدم برنه

برمیگردن خنده هامون

حال خوبمون

باید برگردن...

باید...

برچسب: نویسنده: میلاد رستمی تاريخ: پنجشنبه 26 دی 1398 ساعت: 4:16

صفحه بندی