خرید بک لینک

تاخیر پست جدید از عمد بود. نه که این دو بعدی مجازی محور و بشه جدا کرد از وبلاگ عزیزش، نه که مشکلات زیاد و مریضی و مامان و حال داغون بابا و روح داغون تر خودش خلوتش و بتونه بگیره ازش، نه که جذابیت جوامع مجازی جدید و شلوغ بودن اینستاگرام و چه و چه باعث شه فراموش کنه نیمی از روحش و لای تارهای این وب جا گذاشته... نه... :) تاخیر پست جدید از عمد بود. برای تجربه ی جدید ترین حس ناخوشایند دنیا :) واسه فهم اینکه گاهی آدما چقــــدر می تونن دورنما داشته باشن. چقدر میتونن با رد پاهاشون فرق داشته باشن. اینکه گاهی یه آدم و آروم و سبز و پر شور و شعر میبینی با روحی زیبا، اما وقتی باهاش روبرو میشی در عین حیرت یه موجود کم تحمل عصبی بی حوصله بی ذوق پیدا می کنی و چقــــــدر میخوره تو ذوقت!

و نه که من خورده باشه تو ذوقم! من دارم برعکس می بینمش! من چشمامو گرد نگه داشتم و مدتهاست به این موجود عصبی کم حرف بی حوصله خیره شدم و با خودم میگم چطور ممکنه درون همچین موجودی، یه روح آروم با ذوق زیبا وجود داشته باشه؟! و من چند ساله توانایی عکس العمل نشون دادن نسبت به این اتفاقات عجیب و از دست دادم :) بگذریم... من کاملا شاد لباس می پوشم و کاملا شاد بیرون میرم و هرکی منو ببینه هیچی ازم نمیفمه. من دو لایه شدم! یه لایه درون برا خونه و آه کشیدن و دلداری دادن به بابا و مریض داری و ساعت ها با بغض خیره شدن به مامان و فکر کردن به اینکه کارایی که باید تو هشتاد سالگیش براش میکردم الان دارم می کنم... و یه لایه برا اونی که از زیر سقف این غم بزرگ خارج میشه و حتی اگه یه ذره از بوی اون غم روش مونده باشه دنیا رو غصه برمیداره. پس حسابی باید جمع باشه حواسش...

من دو لایه شدم و هر دوی این لایه ها جدا جدا و به خوبی دارن کارشون و می کنن. حتی یه وقتایی تو هم میرن. یه وقتایی از بیرون بهم زنگ میزنن و من خونم. باید حواسم باشه. هفته ی پر فشاری بود. و تولد عزیز ترین سیامک جانِ جهان. فقط دوییدم. برا خونه دوییدم. برا جشن دوییدم. همه چی عالی جلو رفت. هم کارای خونه هم کارای بیرون خونه :) و جالب تر از همه اینجاس که من تو خونه هم لبخند می زنم حتی :) وقتی خاله اینا با اصرار متقاعدمون کردن یه شب پیش مامان بمونن. وقتی تمام شب تا صبح درگیر مامان بودم. وقتی خاله از وحشت پلک نمیزد، و من آروم به مامان میرسیدم و به خاله میگفتم بخواب. وقتی حتی چهار صبحم با جیغش از خواب میپریدم و هنوز میتونستم لبخند بزنم متوجه شدم چقــــــــدر سخت شدم...

کی باورش میشد دختری که تابستون سال پیش بخاطر یک صدم این غصه ها از پا درومد و تا جنون پیش رفت، امسال با صد برابر اون مشکلات انقدر مسالمت آمیز کنار بیاد..؟ :) من سخت شدم. عجیب سخت شدم. شاید بالاخره تونستم به درک درستی از زندگی برسم. شاید... اما مهم چیزای دیگه س.. مهم فکراییه که بی اختیار تو سرم می چرخه و هیچ کاریش نمیتونم کنم. مهم آیندمه. آینده ای که لابد اونقـــــــــــــــدر مهمه که بخاطر رسیدن بهش خدا تا این حـــد به من صبر داده...

دنبال یکی ام که سر و سامون بده به مغزم. به هدفام. یکی که امین باشه. بشه ازش کمک گرفت. یکی که راحت بشه باهاش حرف زد. یکی که بشناسه منو. اما نمیدونم اصلا همچین کسی هست تو زندگیم یا نه. مخم قفل قفله... فقط راه میرم و با خودم میگم باید شروع کنی! بدو! دیر میشه! باید شروع کنی! باید شروع کنی! و نمیدونم... چی... کی... چطوری.... کاش اتفاقات خوب بیفته برای ما. کاش...

+تاریخ ۹۴/۰۶/۰۳ساعت نویسنده ماجده | comment

تازه چشمام باز شد. گیج خواب شمارشو از تو گوشی پیدا کردم زنگ زدم بش. سریع برداشت.

-حالم اصلا خوب نیس.. تا هفت صبح داشتم به اون چهار سال فکر میکردم. تا هفت صبح بغض گلوم و گرفته بود. دقت کردی ما اون موقع چقدر خوشبخت بودیم؟

+خیلی.. خیلی.. منم خیلی درگیر اون روزام... با اینکه سختیامون زیاد بود ولی بازم عالی بود... این روزا خیلی سخته

- این روزا افتضاحه معصوم! این دو سال انقدر اتفاق بد افتاده که دیگه نمیتونم رو پاهام واستم....

آره... آره ما خوشبخت ترین بودیم و تک تک اون ثانیه ها خوشبختی و تا ته ریه هامون نفس می کشیدیم و میدونستیم داریم روزای تکرار نشدنی رو میگذرونیم اما حیف... حیف که نمیشه چنگ زد و یه لحظه هایی و نگه داشت... حیف که نتونستیم اون روزا رو محکم تو بغلمون بگیریم تا تموم نشن. مث این روزا که نمیتونیم از خودمون بکنیمشون... که نمیتونیم جداشون کنیم از خودمون.

تقریبا هیچ اتفاق مثبتی نمونده برا انگیزه داشتن و ادامه دادن. حتی دیگه دعایی نمیکنم. چیزی نمیخوام از خدا. از خدایی ک معلوم نیس چیکار داره میکنه... هست اما چه بودنی؟ چه بودنی؟ من یه دنیا انگیزه بودم. من یه دنیا شادی بودم. من یه دنیا انرژی بودم و یه دنیا هدف. من تلاش کردم. من برا زندگیم خیلی تلاش کردم! کیه که اینو بتونه انکار کنه؟ کیه که بتونه بگه کم گذاشتم؟

و چه بودنیه که بعد این همه تلاش و تلاش و تلاش و خودکشی و این همه اتفاقات مضحک هر روز اوضاع بدتر از دیروز باشه... کی فکرشو میکرد مجبور شم همچین قراردادهایی ببندم؟ کی فکرشو میکرد مجبور شم خر کاری کنم؟ واسه چندرغاز کاری ک هیچ علاقه ای بهش ندارم و حتی ازش متنفرم و انجام بدم؟ کی فکرشو میکرد زندگیمون اینجوری بخوره زمین؟ کی فکرشو میکرد اینجوری کله پا شم؟ کی فکرشو میکرد بیست و سه سال بگذره و من به هیچی نرسم... کی فکرشو میکرد؟ من بعد بیست و سه سال تموم شم..!

+تاریخ ۹۴/۰۴/۲۱ساعت نویسنده ماجده | comment

زندگی... یه چیزیه بین معنی عجیب و مزخرف. این روزا خیلی فکر می کنم ک چه اصراری بود تو این دنیا در این حد زشتی و حسای منفی و کارای ناخوشایند و تجربه کنیم؟ چه اصراری بود پامون به زمین برسه؟ چه مجازات وحشتناکی بود رسیدن به کره خاکی و چه سختگیرانه بود ادامه دادن این مجازات. گاهی فکر می کنی تا ابد خوب و بی نظیر می مونی. زمان میگذره و همه چیز و بهم می ریزه. گاهی فکر می کنی کسی نهایت خوبی و زیباییه. زمان میگذره و همه چی بهم می ریزه. گاهی فکر می کنی دیگه بدتر از این ممکن نیست! زمان میگذره و میگه تازه کجاشو دیدی بیچاره..!!

شب قدری ملت همه قرآن دستشون گرفتن و دعا می کنن. من نشستم مشغول فکر. هیچ حس معنوی تو این لحظه ندارم و بی حال و خسته از مشکلات تموم نشدنی این زندگی مسخره یا عجیب واسه خدا کری میخونم که هر جور شده از لاکش بیارمش بیرون. چرا انقدر مشکل پشت مشکل باید پدید بیاد؟ تو مملکت بی صاحابی زندگی می کنیم و تو زمینه اقتصاد و اشتغال و فرهنگ و هنر هیچ پاسخ و پاسخگویی در قبال تباهی عمر ما اعلام حضور نمی کنه. خدا که عین اینا بی وجدان نیس! بالاخره یه جایی باید پای ماها واسته! یه جایی باید دیگه نذاره!

شب قدری نشستم ب خدا میگم من نه اهل ضجه موره زدنم نه عربده کشی. دعا خوندن و دوست دارم ولی زمانی که حالش باشه. ک الان نیس. عین دوتا موجود منطقی بیا مشکلامو بذارم جلوت توام حلشون کن. تو منو ب وجود آوردی و مسئول منی. بیا یه کاری بکن تو زندگی من. بیا یه کاری بکن تو زندگی ما! بیا یه سر و سامونی بده به این دنیا! اوضاع خرابه خدا جان... قتل و غارت و جنگ و دزدی و فساد و شرم و حیای آدما که روز به روز بیشتر آب میشه... بیا و یه حرکتی بکن! بیا و یه تکونی بده!

تو این موجود دوپا رو خلق کردی و بهتر میدونی ک ول شه بره دیگه ول شده رفته..! من نمیدونم... اگه قراره موعودی ظهور کنه، اگه قراره دنیا به تهش برسه، اگه قراره منفجر شیم، منقرض شیم، قیامتی بشه، خودت دیگه دادت دراد... هرچی! هرکاری قراره کنی زودتر ترتیبشو بده که رسیدیم به ته دیگش! هر کاری قراره کنی زودتر... تو این دنیا خیلیا از فرط زجر کش شدن دیگه صداشون درنمیاد. مث من که اشکم نمیاد. نا نداریم نه ک دردی نباشه! خدا جان! تو اگه خدایی ما آدمیم! صبرمون یک هزارم توام نیس! تاب نمیاریم این همه ظلم و بدبختی و اشک و آه و غم و غصه رو! دس بجنبون پهلوون! یه کاری کن!

برچسب: نویسنده: میلاد رستمی تاريخ: يکشنبه 4 مهر 1395 ساعت: 11:10

صفحه بندی