خرید بک لینک

و تاخیر این پست از عمد نبود....

مامان دیگه شبا تا صبح جیغ نمیکشه. بابا شبا بیشتر از دو ساعت می خوابه. من خونه نشین نیستم. فشارای خونه کم شد. فشارای خونه قطع شد. نور خونه کم شد. نور خونه قطع شد. مامان رفت....

کاش اونقدر توانایی داشتم که همینجا پست و تموم کنم. اما انقدر این مدت فرو رفتم تو خودم که بیشتر از این فشرده نمی شم. ترسناک ترین و غیر قابل باور ترین و سخت ترین و تلخ ترین اتفاق عمرم افتاد. عزیز ترین و زیبا ترین و همصحبت ترین و نزدیک ترین کسم الان جسمش زیر دو متر خاکه و روحش فرسنگ ها دور تر... به روحش نمیرسیدیم و موقع بی تابی از سر ناچاری به جسمش سر میزنیم. نزدیک تره لابد...

یک روز گذشت و دو روز گذشت و سه روز گذشت و از تمام مراسما و جیغ و ناله زدن این و اون رد شدیم و من سر مراسم هفت تازه یکم اشک ریختم. مراسم هفتم تموم شد و ده روز گذشت و پونزده روز گذشت و یه شب تا صبح قلبم داشت میرفت سمت اونی که دلش می خواستش... اونقدر باور نکردم و اونقدر اشک نریختم که همه چی بهم ریخت... همه ی جسمم بهم ریخت... مث روز آخر که چپ و راست نبض مامان و میگرفتم، یک هفته دست راستم رو دست چپم بود. زیاد می شد، کم می شد... میزد، نمیزد... اونقدر تپش داشت که وقتی تپشا تموم شد تا دو روز ققسه سینم از فشار درد می کرد. دکتر، دوا، نوار قلب...

همه نصیحت میکردن و کی میفهمید منو؟ کی میفهمید من بدون خواهر و برادر، بدون دوستام، بدون دختر خاله و دختر عمو و دخترعمه هایی که نزدیک بودن بهم چقــــــــــدر تنها شده بودم تو این شهر؟ کی میفهمید بعد نبودن مامانم تا سه روز نمیتونستم سمت بابام برم؟ تحمل نمیکرد، زار میزد! زار! کی درک میکرد شبیه بودن به مادر چقــــــدر میتونه آزار دهنده باشه گاهی؟

تو آینه نگاه می کردم و چشمام... از خواب بیدار می شدم و موهام... دستامو دراز می کردم و انگشتام... زمین و زمان و آسمون و همه ی دنیا... و چیه که آدم ازش با مادرش خاطره نداشته باشه؟ و کجاست که آدم ازش با مادرش خاطره نداشته باشه؟ و کیه که آدم ازش با مادرش خاطره نداشته باشه.... اونم برا من... برا من که تنها کسم همین مامانم بود و بس... منی که... آخ...

و من اگر به خدایی معتقد نمی بودم، قطعا ایمان می آوردم به نیرویی که بعد کشنده ترین حادثه زندگیم منو زنده نگه داشت. ایمان می آوردم به نیرویی که تمام این مدت حافظه و تمام هشیاری منو همراه احساس دوست داشتنم از من گرفت. و چقدر سخت بود از سر گذروندن این روزا که با این همه معجزه باز من افتادم... باز...

گذشت و من آدم خوبای زندگیم و شناختم. با معرفتای زندگیم و شناختم. اونایی ک لاف میزدن جدا شدن از اونایی که قلبشون با من بود. آدمایی که ضربه زده بودن وقتی می اومدن نفسم می رفت. تو چشماشون نگاه نمی کردم. باهاشون حرف نمی زدم. جوابشون و نمی دادم. اونایی که خوب بودن، دوستای صمیمی مامانم، بوی مامان و میدادن... اگه اشکی می شد ریخت تو بغل اونا بود... اگه به چهره ای می شد خیره شد چهره ی اونا بود.

و آدمایی که این دو سال نصف زندگیم رسما وقف کار و بارشون بود و فکر نمی کردم زیاد اهمیت بدن به اینجور مسائل، عجیب اهمیت دادن! و من ناباورانه بینشون دست به دست می شدم و ناباورانه آرامش می گرفتم از بودن کنارشون.

زمین چرخید و زمان رفت و من به خودم اومدم و مامان شد دو تا قاب عکس رو دیوار. که من و بابا دوتایی روزی چند بار از کنارش رد میشیم و هیچ کدوم طاقت خیره شدن نداریم. کسی که از لحظه تولد تا امروز منو تنها نذاشته بود یه دفعه گذاشت و رفت و من باید وانمود کنم که میتونم خیلی عادی به زندگی کردنم ادامه بدم.

آره... این زندگی واقعیه. همیشه سعی میکردم به مامان بفهمونم وابستگی بیش از حدش به من دردسر سازه. هیچ وقت متقاعد نشد. منو بیمار این وابستگی کرد و آخر رسیدیم به اونی که می گفتم... به زندگی واقعی که فقط خودت می مونی و خدایی که گاهی حس می کنی باهات سر لج داره. خودت می مونی و خدایی که میخواد فقط اون و بخوای. و مومن بودن عجیب سخته... عحیب...

برچسب: ستاره بانو,بانوی ستاره چین بیژن مرتضوی,بانوی ستاره چین,بانوی ستاره چین مرتضوی,بانوی ستاره چین بیژن,بانوي ستاره چين,بانوي ستاره چين بيژن مرتضوي,بانوی ستاره چین 320,بانو ستاره چین,بانوي ستاره چين بيژن, نویسنده: میلاد رستمی تاريخ: يکشنبه 4 مهر 1395 ساعت: 11:10

صفحه بندی