آدما بزرگ میشن و خیلی چیزا براشون تغییر میکنه. آدما بزرگ میشن و خیلی چیزا تو ذهنشون تغییر میکنه! و شاید شرایط ما ثابت بمونه اما تغییر ذهنیت هامون باعث تفاوت عملکردمون میشه. ما بزرگ میشیم. از دست میدیم. و میفهمیم هیچ چیزی برای ترسیدن وجود نداره. ما بزرگ میشیم و بی تفاوت تر نسبت به هر چیزی و هر کسی. ما بزرگ می شیم. ما بزرگ میشیم و هرچقدر بزرگ تر میشیم وقایع اطرافمون بی اهمیت تر میشه... من بزرگ شدم. بعد بزرگ شدنم خیلی چیزا رو خواستم. خیلی چیزا رو دیگه نخواستم.
من بزرگ شدم. فهمیدم "حرف" لق لقه دهن مردمه. من بزرگ شدم. سازمو انتخاب کردم. من بزرگ شدم. رشته تحصیلیم و انتخاب کردم. باهام موافقت نشد. پس جنگیدم. تمام قد جنگیدم و با تمام جونم. و رسیدم. و طی کردم مسیرمو. و امروز خوشحال ترینم که تو دوراهی ادبیات و هنرهای تجسمی بدون کوچیک ترین تردیدی تجسمی های عزیز و انتخاب کردم و اینجوری به جهانم وسعت دادم. من بزرگ شدم. تغییر کردم. یه روزایی که آدمایی رو نخواستم. بحث بالا گرفت. جدل شد. من نخواستم.
من نه خواستگارامو خواستم نه پسرایی که اینور و اون ور میچسبیدن بهم و برام هندی بازی در میاوردن. یه روزی ام سال ها بعدش رسیدم به جایی که یه نفر و خواستم. همه حرف میزدن. همه حرف میزنن. همه همیشه مشغول سخنرانی ان. بزرگ ترین موفقیت من تا اینجای زندگیم این بود که جلوی همه ی اینا ایستادم. بزرگ ترین دستاورد من این بود که ایستادم جلوشون و اجازه ندادم مخمو بزنن و منو بندازن تو گیر و دار شوهر و زندگی بشور بساب و سبزی پاک کردن و مهمونی رفتن. واقعا اینو برا خودم موفقیت میدونم که تن به ازدواج ندادم تا حالا. که نذاشتم منو اسیر این مسخره بازیا کنن.
گذشت. به کار رسیدم. فضاهایی رو خواستم. و طبق معمول مخالفت. و طبق معمول بحث بی مورد. و طبق معمول اصرار من و رسیدنم به همون چیزی که میخواستم. اون موقعا که مامان بود دوست داشت من تو این شاخه جلو برم و من دوست نداشتم. دلایلش جالب بود. چندین سال طول کشید و دیدم اگه بخوام درآمد خوب داشته باشم راه دیگه ای نیست. ولی اون روزی که از اولین مصاحبه م برگشتم و بابا شبش فهمید کجا بودم و جنجال بپا کرد و بهش بر خورد و فلان... دیگه مث اون روزی که قرار بود انتخاب رشته کنم و گفتم هنرستان و خندیدن بهم و گفتن حالا جدی کدوم رشته میری بهت زده نشدم.
آدما بزرگ میشن. دیگه از هیچی نمیترسن. شاید من یه روزی با ترس رو علایقم پا فشاری می کردم اما اینجایی که الان توشم بدون یک ثانیه اهمیت دادن به حرف هر کسی که بیرون از منه و برام تصمیم میگیره راهمو ادامه میدم. مث سه ماه پیش که تصمیم گرفتم سازمو عوض کنم. بابا دوباره شروع کرد سر و صدا کردن. من یه غروب رفتم بیرون و تو آموزشگاه ثبت نام کردم و با استادم صحبت کردم و ساز سفارش دادیم و سازم مشکل دار شد و دو هفته رفتم و اومدم و رسیدم به جلسه اول کلاسم و شبش با یه کیف گنده مشکی برگشتم خونه و بابا مات موند. و خب من کار خودمو کرده بودم. چون میخواستم این کار و بکنم.
هرچی جلوتر میریم میل به عاقلانه زیستن و امن تر زیستن از جسارت ما برای رسیدن به آرزوهامون کم میکنه. من وقت زیادی برای به واقعیت تبدیل کردن آرزوهام ندارم. این روزا خیلی کمتر تحلیل میکنم. خیلی کمتر مکث میکنم. مث اون روز که قرار بود به دکتر خزایی پیام بدم. که متن و نوشتم و یه لحظه مردد شدم... بعد ایستادم بالا سر خودم و گفتم بفرست! بفرست! بفرست! بفرست! و فرستادم! دنیا به چشم بهم زدنی میگذره و اگه نجنبیم فقط حسرت ها و بغضش برامون میمونه.
نمیگم دلهره ای از تجربه ی های جدید بزرگ تو دل آدم نمیریزه. میریزه. ولی بالاخره باید یه روزی جلوی این دلهره ها ایستاد. و هرچی زمان میگذره کم کم تو قدت از قد دلهره هات بلند تر میشه. نمیگم اون روز که قرار بود اولین جلسه رو داشته باشیم من استرسی نداشتم. من چهل و پنج دقیقه از استرس موازی ولیعصر راه رفتم تا آروم شم. نمیگم اون روز که با سحر قرار شد بریم در مورد اون اتفاقا صحبت کنیم آروم بودم. نه... من سر هر پاگرد وامیستادم تا بتونم درست نفس بکشم... ولی من هرچی تو زندگیم دارم از لحظه های بعد تحمل کردن این استرسا دارم! هرچی تو زندگیم دارم! از وقتایی دارم که ترسیدم ولی عقب نرفتم. ترسیدم ولی پشیمون نشدم. آدما اینجوری به چیزایی که میخوان میرسن. استمرار و استمرار و استمرار...
برچسب:
نویسنده: میلاد رستمی