خرید بک لینک

بعد 94 که مامان و ازم گرفت، امسال تلخ ترین سال بود برام. بی خاصیت ترین سال بود برام. پر از فشارای الکی واسه درس و دانشگاه مسخره گندیده که 6 ماه اولشو به افتضاح کشید و پر از حسرتایی که 6 ماه دومش و زهرمارم کرد. خواستم صبور باشم. حرف گوش کن باشم. خواستم یکم ادای این دخترای گوگولی تن به زندگی روتین بده رو درارم. به خودم اومدم دیدم روزی دو تا جمله حرف می زنم و هفته ای دو وعده غذای درستم نمیخورم و یه پام این دکتره و یه پام اون دکتر و مشت مشت قرص این ور و اون ورم افتاده.

من نمیتونم از آرزوهام دور باشم. اگه قرار باشه زندگیم اون طوری که میخوام نباشه خودمم نابود میشم. هر بار میرم تهران ندا انگشت میکنه تو لپام میگه روانی هر دفعه داری ذوب تر میشی چیکار میکنی با خودت؟؟؟ نمیتونم بخوابم. نمیتونم غذا بخورم. از وقتی از اونجا زدم بیرون دوباره حالم بدتر و بدتر شده. یک هفته و نیمه سر کار نرفتم. میخوام با یه تیم دیگه کار کنم. سیامک جایی که میخوام برم و دوس نداره. خوشش نمیاد. سیامک و آرین بر خلاف ظاهر مدرن و چیتان پیتان و روغن و ژل و لباسای برند خفنشون همیشه غیرتی بازیای مسخره دارن. همیشه ام سر من خالی میکنن. همیشه ام من بها نمیدم که نمیدم و امروز عصری میرم سنگامو وا بکنم. انقد کدر و ساکت شدم این مدت همش با ترس نگام میکرد. هی منو هل میده که چرا تصویر سازی نمیکنی. چته. نمایشگاه بذار فلان کن بیسار کن. ولی این دفعه دیگه من با نمایشگاه و این حرفا حالم درست نمیشه.

یه پک کامل از دلخوشیای زندگیمو ظرف یک هفته از دست دادم و 6 ماهه میخوام هضمش کنم و نمیتونم. همه چی هم خورده تو هم. دیشب داشتم واسه متین میگفتم شب رونمایی چه گندی زدم. انقدر خندید نفسش بالا نمیومد. گف ترکیب گیجی تو تو آدرس و عاشقی یه چیز افتضاحی درمیاد. فکر کردم دیدم ترکیب گیجی من تو آدرس و عاشقی و فراق و از دست دادن کار و شهر و کلاسایی که به جونم بند بود و گروه کر دوست داشتنیم و جلسه های نقد شعر که اکسیژن بود برام و تئاترا و کنسرتا واقعا چی باید در بیاد؟ چی باید مونده باشه از من؟

و عجب درسی شد برام... من فقط به یه جمله از یه بزرگتر دل خوش کردم و زندگیمو طبقش چیدم. اگه این جمله رو نگفته بود شاید هیچ وقت الان زندگیم این شکلی نمی شد. اگه گوش به حرفش نمیدادم هیچ وقت زندگیم این شکلی نمی شد. به سادگی زد زیر حرفش و گه مالید به تمام روز و شبای من. بخاطر تک تک ثانیه هایی که عذاب بود برام هیچ وقت نمی بخشمش و امیدوارم تو برزخ انقدر عذاب بکشه که هیچی از وجودش باقی نمونه.

و عجب درسی بود برام... من تا عمر دارم از کسی بت نمی سازم. من تا عمر دارم به احدی اجازه نمیدم تو تصمیمای زندگیم دخالت کنه. من تا عمر دارم اندازه یه ارزن به هیییییچ کس امیدوار نمیمونم. و دیگه هیچ وقت به کسی اجازه نمیدم اونقدر خودشو با من صمیمی بدونه که بخواد بهم راهکار بده و بعدش اینجوری گند بزنه به همه چی. آدما احمقن. بی نهایت احمقن. تو رو با فکر خودشون می سنجن و همه چی و خراب می کنن.

هفته پیش با بابا صحبت کردم. اونقدر جدی که مات موند. اونقدر جدی که حتی نتونست به عادت همیشگیش که مخالفته چنگ بزنه. انقدر حالم بده که خودشم میدونه نمیتونه باهام شوخی کنه. این هفته یه جلسه از کلاسامو بخاطر سفرم کنسل کردم و فهمیدم همین فسقلیایی که انقدر از دستشون جونم تا لبم می رسه چه بار عظیمی از آسودگی خاطر برا من همراهشون دارن. دو صباح نمیبینمشون همه چی نفس گیر تر میشه برام. خستم. من نصف 97 نشستم و خیره شدم به زندگی. هیچی نشد. هیچ خدایی نیومد معجزه کنه برام. هیچ اتفاقی نیفتاد و نصف 26 سالگیمو مفت مفت باختم. اونقدر ساکن موندم که انگار هیچ روحی تو این زندگی وجود نداره. که نداشت.

ولی 98 و نمیبازم. از بچگی اونقدر عقل اقتصادی داشتم که الان بتونم حداقل 6 ماه و بگذرونم. ولی پولم برا رهن کمه. و اجاره ها کمر شکن. و زندگی سخته. اما با یجا نشستن هیچ اتفاقی نمیفته. یه وقتایی حس می کنم وقتی تصمیم جدید میگیرم خدام میترسه ازم. حق داره. من وقتی یه چیزی و بخوام نه تو کله م نمیره. تهش چیه؟ شکست بخورم؟ دوباره پا میشم. دوباره پا میشم. کی گفته زندگی اونقد سخته که نشه ادامش داد؟ هر کاری بتونم انجام میدم و پول درمیارم و میرم ازینجا. یه دختر 26 ساله ی پر تلاش که از خستگی و بی خوابی زیر چشماش گود افتاده زیبا تره یا جنازه ی متحرکی که الان داره اینا رو تایپ می کنه؟

یه زن موفق 80 ساله با چین و چروکای تو صورتش که هر کدوم یه عمر سرد و گرمی روزگار و نشون میدن زیبا تره یا یه پیر زن غر غرو که همش حسرت بار خودش می کنه و به 60 سالگی هم نمیرسه؟ نمیدونم خدا چی ریخته تو من که انقد پر رو ام. که انقد سمج و بی کله ام. ولی همینه که هست. من دلم نمیخواد همیشه غصه و حسرت بار زندگیم کنم. این شبا به اندازه کافی نفس کشیدن سخت هست برام. من دلم نمیخواد رویاهام بیشتر ازین رویا بمونن. میخوام تو دستام حسشون کنم. من دلم نمیخواد از کسی که دوسش دارم انقد دور شم که ماه به ماه نبینمش و وقتایی که میتونم ببینمش نباشم و هر وقت بزنه یهو دو ساعت بخت باهام یار باشه فرصت کنم قایمکی برم دور و بر خونش، نفسم بند بیاد و گریه م بگیره و دستای یخم و مشت تر کنم تو جیب کاپشنم و بعد برگشتنم تا مدت ها دوباره خواب و غذام بریزه بهم. من این اتفاقای مسخره رو نمیخوام!

این زندگی پر از دور بودن و دور تر شدن و نمیخوام. این قیافه بهت زده ی اندوهبار که هی تو آینه می بینمش و نمیخوام. اینجا همه چی خفنه. بهترین لباسا رو می پوشم. با ماشین همه جا میرم و یه لک کوچیک رو هیچ کدوم از کفشام نمی افته. هر وقت بخوام میزنم بیرون. راحت لباس می پوشم راحت آرایش می کنم و عطر می زنم چون تو شهرم روال اینجوریه برا خانوما. ولی اینا همش ویترینه... من ترجیح میدم این تیپا رو نگه دارم برا ماهی یه بار و دوماه یه بار که جای مهمی قراره برم. بقیشو با کاپشن مشکی و راحت ترین کتونیم بدوام این ور و اون ور دنبال آرزوهام. این همه قیافه بودن منو خسته می کنه.... خستم می کنه... این همه دوری امون منو می بره....

برچسب: نویسنده: میلاد رستمی تاريخ: شنبه 18 اسفند 1397 ساعت: 11:58

صفحه بندی