خرید بک لینک

تا الان اونقد سخت بود كه نميشد هضمش كرد. كم كم ولى داره شبيه فيلم سينمايى ميشه زندگيم :)) با صحنه هاى چنان دلخراش، كه براى يه زندگى طبيعى غير قابل باوره :) كه يهو اين همه از همه طرف فشار وارد شه، كه با يه جمله تا سر حد جنون برسم، تو ساعتى كه هميشه سمت خونه برميگشتيم اس ام اس بدم به ندا كه بريم يه گورستونى توروخدا.... يه ساعت بعدش تو مركزى ترين ميز كافه نشسته باشيم. اولين جمله: "چقد لاغر شدى تو!" با اوهوم تاييد كنم و چند ثانيه بهم نگاه كنيم و بگه باز همون داستانه؟
و من بتركم... و بگم و بگم و بگم و بغض كنم و ندا با گوجه نگينى هاى تو ظرف بازى كنه و من هر چند ثانيه يه قلپ فراپه بخورم كه يخاش گر گرفتگيامو بخوابونه... سى و پنج دقيقه حرف بزنم و گوش كنه و بگم بريم ديره! بگه چه اومدنى بود!!
خداحافظى كنيم و من پشت چراغ قرمز واستم و اون يهو از جلو ورودى مترو برگرده بگه مااج... بيا بغلم ببينم....
و آخرين سكانس فيلم ديروز من بودم كه رسيدم به ون انقلاب و هندزفرى به گوش يه آهنگ احمقانه شاد از منصور پلى كردم و اشك پشت اشك...
تمام راه... تمام راه... زهرا خوب ميفهمه اين لحظه رو... اين لحظه رو كه با شاد ترين آهنگا هق هقت بند نياد و بيشترم بشه. درد دوره كرده ما رو. من اين زندگى رو خواستم. من همين زندگى رو خواستم و همه خستگياشو به جون ميخرم. من آدم موندن و روتين جلو رفتن و كپك زدن نبودم. نيستم. و ميدونم از مهر همه چى سخت تر ميشه. من به اين سختيا عادت كردم. من خوب ياد گرفتم حتى بعد روز افتضاحى مث ديروز، قبل رسيدن به ايستگاه اشكامو پاك كنم، گوشى مو جواب بدم و برم تو فروشگاه دو تا ماست گنده كم چرب بخرم و تند تر راه برم تا به شام برسم، دم در اون روى مناسب حال جامعه پسندمو بكشم روم و كليد و درارم و تو قالب يه دختر راحت بى دغدغه كه از خوش گذرونى با دوستش برگشته با لبخند به مهمونا سلام كنم.....

برچسب: نویسنده: میلاد رستمی تاريخ: چهارشنبه 30 آبان 1397 ساعت: 2:31

صفحه بندی