خرید بک لینک

این رفتارا فقط منو جری می کنه. درسته من آسیب پذیرم. اما هیچ وقت تو زندگیم اندازه دو سه سال پیش آسیب پذیر نبودم. وقتی اونو رد کردم دیگه این حرفا برام خنده داره واقعا... من از سد شدن راه جلو پام نمیترسم. بله من دو سه هفته نتونستم غذا بخورم. تمام این دو سه هفته حالت تهوع داشتم و سنگین بودم و فقط خوابیدم. بله... بله... دیشب که با کله رفته بودم تو بشقابم بابا چشماش داشت از حدقه در میومد و نمیدونست تا سه چهار ساعت وقت پیدا کردم چی شد که غیبم زد و از هوای کجا نفس کشیدم که یهو زردی صورتم رفت و روشن شد قیافم و لبخند برگشت رو لبم و اشتهام وا شد.

سخته. میدونم سخته. میدونستم سخته. میدونستم از مهر دنیا میچرخه اما خب نمیدونستم اینجوری قراره آوار شه رو سرم. بهرحال شد. مهم نیست. مهم نیست. هیچی برا من مهم نیست غیر دو تا اتفاق که تو قلبمه. هنوز دلم میخواد تو خلا باشم تا بتونم شرایط جدیدمو هضم کنم و ببینم چه خاکی باید تو سرم بریزم با این وضع زندگی. تو افتضاح ترین شبام عجب حس و حالایی رو تجربه کردم ولی...

دیشب... دیشب... دیشب... برا اولین بار شیما باهام اومد. خیلی فشار روشه. رو منم بود. به روم نیاوردم. ولی برا اون انقدر زیاد شده بود که دلش میخواست حتی تا جایی که میخوام برم باهام بیاد. راه به این دوری، اون وقت شب، جایی که میدونست هیچ تاکسی پاش بهش نمیرسه و هیچ وقت جرات فکر کردن بهشم نداشت. جایی که من همیشه تنها میرفتم. قدم میزدم. زنده می شدم و برمیگشتم. بهش گفتم شصت سالمون که بشه میایم اینجا میخندیم به همه چی. فک کنم از تاریکی هوا واسه ریختن یکی دو تا قطره اشک استفاده کرد.

ولی خوب بود. با شیمام خوب بود. خوشحالم تو این سن، بعد این همه اتفاق یه مسیری تو اون شهر هست که ولم کنن مث فنر ول شده از فشار سر ازش در میارم. و تو مسیر رفتن و قدم زدن و برگشتنم چنان رضایتی از تک تک قدمایی که برمیدارم دارم که هیچ وقت هیچ جای زندگیم تجربش نکرده بودم.

باید برم تو فاز بعدی. سخت ترین کار. باید گل بخرم برم دیدنش. اون وسیله هارم ببرم. باید برم دیدن کسی که یه روزی تشویقم میکرد و بعدش با تمام وجود جلوی رشد کردنم ایستاد. باید بخندم. باید تشکر کنم. میکنم. وظیفمه. اما نمیذارم بیشتر بهم آسیب برسه. بیگدارم به آب نمی زنم. و تا اطلاع ثانوی به هیچ فضول پیگیری جواب مشخص نمیدم. اه... باید این فایلای رزومه هامم از دسک تاپم پاک کنم که اینقد جلو چشمم نباشن. چرا اینقد میچرخه زندگی؟ من که میدونم تهش کارایی که بخوام و انجام میدم :) من که میدونم هیچ وقت هیچ کس نمیتونه جلو کاری که اراده به انجامش کرده باشمو بگیره... این مسخره بازیا چیه دیگه؟ :) جمع کنین بابا بساطتونو...

برچسب: نویسنده: میلاد رستمی تاريخ: چهارشنبه 30 آبان 1397 ساعت: 2:31

صفحه بندی