خرید بک لینک

پارت اول- حرفایی که به سحر زدم فقط منطق و ایده آل من نبود... حقیقت محض بود... هر آدمی جایی زندگی میکنه که قلبش باشه! گاهی برای ما خیلی کارا سخته... اما وقتی هدفت باشه و مسیر زندگیت مجبور میشی بهش. همه ی ما کوچ می کنیم. همه ی ماهایی که هدف داریم بخاطر هدف کوچ میکنیم از ساعتای فراغت، از خوش گذروندن با فامیل، از دورهمی ها، از دور دورا، از پاساژ گردیا، از بودن کنار خانواده و از شهر و دیارمون...

و همه مون خوب میدونیم، قیمت زیادی داره بدست آوردن اونی که تو ذهن و قلب ماست. پس می پذیریمش. پس می جنگیم براش. آدمایی که امشب کنار من نشسته بودن خوب میفهمن این حرفا رو. من سال ها پیش باید کنارشون می بودم... خیلی سال پیش! از شونزده سالگی دقیقا! من باید این مسیر و از همون موقع طی می کردم و نکردم و دلیل داشت و نسبتا منطقی بود و نسبتا غیر منطقی و بهرحال اتفاقی بود که رخ داد...

من از شونزده سالگی پر شور و پر حرارت و پر کار و پر انگیزم باید تو اون جمع می بودم اما تو بیست و پنج سالگی بهشون رسیدم. پنچر و داغون و اسقاطی! در حالی که دو ساله عین بچه های پنج ساله قلم دستم میگیرم و انقد میلرزه و میلرزه که آخرش می افته از دستم... میخندم به کارای خدا که یا دندون میده و نون نمیده و یا نون میده وقتی بی دندون موندی... اما حالا که اینجام. حالا که رسیدم. بی روح هرچند... کاش تلاش اینجای زندگیم جواب بده و به موقع اتفاق بیفته. می افته. طبق اصول زندگی می افته... مگه نه اینکه هر کسی همون جاییه که قلبش باشه؟ قلب من تو اون سالن قرمز آروم گرفته بود... سخته... خیلی سخته اما دیدن بچه ها و مسن تر ها و هم سن و سال هام قطعا برای روحیم بی تاثیر نیست... قطعا اتفاق می افته اونی که مجبوره اتفاق بیفته.....

 

پارت دوم- به عقیده من، دیدن کسایی که تو روح آدم ریشه دارن برکت میاره به زندگیشون. کاری به تصورات مسخره ی اطرافیانم از خودم ندارم. میدونم از نظر اونا من نباید این همه با عشق محوت باشم. میدونمم تو اینقدر م.شروب میخوری که یه روزی دمار از روزگار خودت درمیاری. یا اگه با م.شروب نشد حتما با سیگار این کار و خواهی کرد. و اینقدر حرص میخوری و اینقدر افتضاح زندگی میکنی که برای من تصور چهرت تو پنجاه سالگی از الان شبیه یه رویای بزرگه... اما بگذریم از این همه خزعبلات.

من نمیتونم روح صاف توی کارات و نبینم... من نمیتونم بی تفاوت باشم به تو که از وقتی بچه مدرسه ای بودم شبا صدات تو گوشم بود... و بزرگ شدم... و دانشگاه رفتم... و فارغ التحصیل شدم... و همچنان تو دلم راه میری برا خودت... من نمیتونم لبخند عمیقم و جمع کنم وقتی میکروفون و سر جاش میذاری و سه تا صندلی اون طرف ترم میشینی... این دیدنا... این خندیدنا... این حس عجیب کنار اسطوره های نوجوونی قرار گرفتنا برای من با ارزش ترینه... اینکه کنار آدمایی راه برم و بشینم که سالهاست روحشون و میشناسم، نگاهاشون و میشناسم، حال خوش و ناخوش چشماشون و میشناسم، تیپاشون و میشناسم، راه رفتناشون و میشناسم، لباس پوشیدناشون و میشناسم، این همه دلچسبی بعد اون همه نچسبی بی نظیره برا من! و بودن تو امشب یکی از عاااالی ترین اتفاقای زمستون امسال من بود... از سر همین آروم گرفتن روح آدماس که خدا رحم میکنه... مهر میپاشه... از سر همین لبخندای تموم نشدنی من بود شاید که امشب تا از سالن زدیم بیرون این همه برف بارید...

آخ.... دلم لک زده بود براتون... دلم لک زده بود براتون... برا شماها که تمام نوجوونیم و باهاتون زندگی کردمو داشت یادم میرفت چقد بودنتون تاثیر داره روی زندگی من... چه خوب بود این اتفاق... چه نشست تو دلم...

 

پ.ن: اگر بدونی ندونسته چقد عوض کردی روز و شبامو....

برچسب: نویسنده: میلاد رستمی تاريخ: سه شنبه 24 بهمن 1396 ساعت: 12:57

صفحه بندی