مامان انقدر از رنگ قهوه ای بدش می اومد که هیچ وقت نتونست کت و شلوار قهوه ای که بابا روز نامزدیشون تنش کرده بود و آرمان هاش و با خاک یکی کرده بود هضم کنه. عوض تلافیشم دیگه هیچ وقت نذاشت بابا هیچ لباس قهوه ای بخره. یا کفش یا کیف و حتی کمربند و کیف پول. منم که دختر بودم و طبق اصول مامان اصلا حق نداشتم از رنگای کدر و مرده و تیره استفاده کنم و همیشه بخاطر علاقه بینهایتی که به سرمه ای داشتم باهم بحث داشتیم و گاهی من موفق به خرید میشدم و گاهی مامان پیروز جدال.
اون روز که داشتیم تو طرقبه رگالا رو میگشتیم یهو چشمم به بلوزه خورد. اینقد ملوس و مامانی بود که اصلا یادم رفت چه رنگیه. سریع برداشتم بردم سمت مامان و تا دستمو دراز کردم دیدم ای وای! قهوه ایه که!! و در ادامه خیلی مظلومانه گفتم مامان خیلی قشنگه ولیا... این چین چینیاشو ببین! گفت آخه قهوه ای؟؟؟!!! و نهایتا به دلیل اینکه 1 و 1 بارم بود مخالفت شدیدی نکرد چون میدونست خودمم به غایت از این رنگ متنفرم و حتما خیلی دوست داشتمش که به خریدنش راضی شدم. داشتیم میرفتیم سمت صندوق که یه خانومه اومد گفت ببخشید اینی که برداشتین لباس بارداریه ها!
و من در حالی که از جای جای صورتم یا قمر بنی هاشم گفتن عجیبی برمیخواست برگشتم سمت مامان! دیدم جلو دهنشو گرفته که صدای خندش نپیچه! گفتم خب میرم بذارم سر جاش. گفت نه بابا... حالا دو تا چین اضافه داره کی میفهمه چی به چیه بگیرش بریم. خرید بانمکی هم بود. هر وقت سیمام اتصالی میکرد میپوشیدمش چادر نمازمو مچاله میکردم مینداختم تو شیکمم دستمو میگرفتم کمرم شل شل راه میرفتم تو خونه... مامان صداش بلند میشد میخندید میگفت دختره ی خل نکن این کارا رو!!!!
سه ثانیه خیره شدن کافی بود فقط واسه یادآوری همه اینا... امشب که سردم شد و از کشو در آوردمش... اولین و آخرین قهوه ای زندگیمو. با اینکه خونمون و عوض کردیم با اینکه شهر زندگیمو عوض کردم با اینکه تمام لباسایی که با سلیقه خودت برام خریده بودی و رد کردم این ور و اون ور تا از دیدنشون غمباد نگیرم بازم کلی خرت و پرت ریز و درشت تو زندگیم هست که به طرفه العینی منو پرت میکنه سمت روزای قشنگ بودنت... منو پرت می کنه سمت روز وحشتناک آخر... سمت دستات که هرچی محکم فشارشون میدادم رو کم شدن ضربان قلبت تاثیری نداشت.... سمت لحظه ای که زیپ کاور و کشیدن... لحظه ای که بابا رو زمین نشست... لحظه ای که ابرا پخش شدن تو آسمون... که بارون گرفت... که آقا جمشید تلاش میکرد بابا رو بلند کنه از زمین و زورش نمیرسید... لحظه ای که من گیج ترین بودم... که عاطفه صورتمو فشااار میداد رو شونه هاش... که میلرزید... که میلرزیدم...
منو پرت می کنه سمت شبایی که پشت هم تب داشتم. که بابا داشت دق میکرد... که همش مریض بودم... همش مریض بودم...
کاش میتونستم اون دو سال و از زندگی و ذهنم پاک کنم... نبودنت اونقدر دردناکه که به هیچ قیمتی حاضر نیستم بودنت یادم بیفته... اونقدر پر کردم روزامو از آدمای جدید و فضاهای جدید و اتفاقای جدید که حس کنم آدمی که تا بیست و سه سالگی با من بود مرده و از بعدش کسی متولد شده که هیچ وقت تو تو زندگیش نبودی... حتی دلم نمیخواد دوستایی که تا قبل رفتن تو کنارشون بودم و ببینم... اونقدر بیگانم به خود قبلیم که خدا میدونه و بس... اونقدر دلم میخواد همه چیز و فراموش کنم که خدا میدونه و بس... حتی یک ثانیه حرف از خونه ی قبلیمون عذابم میده حتی یه خاطره از سالایی که بودی عذابم میده... حتی یه لحظه فکر کردن به وقتی که میتونستم بلند صدا بزنم "مامان" و جوابی بشنوم عذابم میده...
من حتی شماره موبایلتو از گوشیم پاک کردم من حتی عکس قشنگت که همیشه تو کیف پولم نگه میداشتم و تو صندوقچه گذاشتم و حبسش کردم تو کمدم... من هر کاری کردم... من هر کاری کردم تا فکر کنم تو هیچ وقت نبودی و من هیچ وقت نداشتمت... که درد نبودنت دست برداره از چنگ زدن به قلبم ولی... هیچ وقت موفق نمیشم فراموشت کنم... یه وقتایی به خدا میگم انصاف نیست! انصاف نیست چشمای من اینقدر شبیه مامانم باشه... انصاف نیست موهام اینقدر شبیه مامانم باشه انصاف نیست فرم دستا و انگشتام اینقدر شبیه مامانم باشه... و من هنوز یه وقتایی از نگاه کردن به خودم تو آینه میترسم... از خیره شدن به دستام میترسم... من از تویی که جدا نمیشی از وجود من میترسم...
شبا بد مخلوقاتین. هرچی که تو روز دفن میکنی تو خودت و بالا میارن تو صورتت... بد مخلوقاتین شبا... خدا میخنده به این حرف من. میدونم. میگه تو همون فسقلی یک دنده ای که تا شونزده سالگی منو محکوم میکردی بخاطر خلق بی دلیل و آزار دهنده ی روز... که دلت میخواست صبح شب باشه و ظهر شب باشه و عصر شب باشه تا یه بند با چراغ قوه ی زردت شیرژه بزنی زیر پتو و شعر بگی... شعر بگی...
اوضاع عوض شده ولی... من خیلی وقته دستم خشک شده به شعر و شبای واضح و روشن به کارم نمیان... غیر غصه و غم چیزی ندارن برام... نمیدونم شاید یه وقتی ام دوباره برگشتم به روزایی که شبامو قد همه دنیا دوست داشته باشم... الان ولی ناراحته دلم. این چند وقتم که قلب مبارک آزرده تر شده سخت تره برام همه چیز... غذا خوردن... خوابیدن... زندگی کردن... راه رفتن... قلب یه عضو کوچیک مستبده که هیچ کس نمیتونه قدرت بی چون و چراش و رو هیچ کدوم از اعضای بدن آدم زیر سوال ببره... این روزا که موقع رد شدن از خیابون یهو دلم میریزه و پاهام اونقدر سست میشه که نمیتونم بایستم اینو خوب درک می کنم...
کاش روزای خوب بیشتر باشن... کاش خاطره های بد یادم بره... بره و هیچ وقت دیگه نیاد تو سرم... کاش فردا خورشید همون شکلی بتابه که من دوست دارم. کاش بیست و شیشم این ماه، همون طوری پیش بره که دلم میخواد... کاش اتفاقای خوب بیفته... من خسته شدم از این همه افتادن....
برچسب:
نویسنده: میلاد رستمی