خرید بک لینک

امشب جزو اون شبای سخته...

قاعدتا باید میتونستم پست و تو همین جمله تموم کنم. اما همیشه از خودم انتظار یه آدم ایده آل تر و دارم و هی نمیتونم اونقدر که میخوام ایده آل باشم. همیشه مشکلم با زندگیم همین بوده. بعد 8 سال تازه دیشب فهمیدم من نباید تو سن 17 سالگی واسه داداش خفن ترین تنظیم کننده ایران اونقد ادا اطوار در میاوردم... تازه دیشب یادم اومد چقد محسن اصرار داشت قبل چیده شدن ترکای اون آلبوم لعنتی به مهدی زنگ بزنه که پای امیر واسه انتخاب کارا وسط نیاد و چقد من سرتق بودم و تهدیدش کردم به اینکه اگه زنگ بزنی دیگه ارتباطی بین ما نخواهد بود... که چقد ندا رو مسخره کردم که بهم میگفت تو آلبوم اول هانی باهاش کار کنم.... من تازه این هفته یادم اومد زندگی چقد زود رو کرده بود به من و من چقدر کور و احمق و بیخودی ایده آل گرا بودم!

من چقد احمقانه فکر می کردم وسط منظم ترین و قانون مدار ترین و درست ترین نقطه جهان زندگی می کنم و نباید کاری رو خلاف اصول و قواعدش انجام بدم و حق کشی کردم اگر از روابطم واسه دیده شدن کارام استفاده کنم و اتفاقا تنها راه جلو رفتن همین بود. من خیلی دیر فهمیدم اینو... هفته پیش که علی رو تو ارس-باران دیدم و تمام صورتم حیرت بود از اینکه اون پسر تین ایج چه طوری به همچین مرد گنده ای تبدیل شده تازه خواب از سرم پرید. وقتی من شناختمش و میدونستم منو یادش نمیاد و تو کور ترین نقطه سالن ایستادم خواب از سرم پرید. و دیدم چه احمقانه وسط بهشت بودم و خودمو محروم کردم از همه چی. و مجازات من این بود که از اون فضا دور شم. که دوستام ازم دور شن. منو فراموش کنن. من فراموششون کنم. که یادم بره همه چیز و.. که شعر خشک بشه نوک انگشتام!

آه! من چقدر اشتباه کردم تو زندگیم... هرچند خیلی هم افتضاح نشد بهرحال... باید زمان میگذشت تا به خودم بیام. کارای من از 17 سالگی پتانسیل رو شدن داشت اما روحیم نه... واسه بدست آوردن این روحیه خیلی هزینه کردم... خیلی عذاب کشیدم. تبعید شدم به جهانی که جزئی از قلبم نبود. و حالا برگشتم... برگشتم به جهانم و هنوز نرسیده یه شوک جدید... 

من این چشمای قهوه ای خیره تو آینه رو خوب میشناسم. یه سال هایی تا تقی به توقی میخورد قرمز میشد و تمام رگاش بیرون میزد و مروارید ازش میریخت. از زمانی که درد ریشه دووند تو جونم دیگه خیس نشد... از شبای عجیب و چشمای خشک من باید ترسید!

من هیچ موقع خطرناک تر از وقتی که باید گریه کنم و گریه نمیکنم نیستم... هیچ موقع خطرناک تر از وقتی که باید بیدار شم و بیدار نمیشم نیستم. از روز اولی که مامان و زیر خاک کردن فهمیدم... از تموم مراسماش... از ختمش از هفتش... از لحظه لحظه ای که این چشمای قهوه ای خشک بود و عادی در حالی که نباید میبود فهمیدم... من وقتی عمیق میشکنم بی تفاوت تر از همیشم. هنوز ژن موروثی مادر رویایی آذر ماهیم تو وجودم شناوره و هنوز نتونستم دنیا رو اونقدر که باید جدی ببینم. 

این چشمای قهوه ای امشب تو آینه با خودش حرف میزد... میگفت "فکر می کنی اونقدر که باید پوست کلفت شدی؟ فکر می کنی میتونی این بارم؟ فکر میکنی اگر بتونی چقده دیگه از باقیمونده ی روحت و از دست میدی؟
" این چشمای قهوه ای امشب جمله های عجیبی می گفت... روح داشت. نفس می کشید... اما یه برق کوچولوی ریز گوشه گیری از توش مدام زمزه میکرد "حق من این همه تلخی نبود... حق من این همه تلخی نبود واقعا..."

برچسب: نویسنده: میلاد رستمی تاريخ: سه شنبه 24 بهمن 1396 ساعت: 12:57

صفحه بندی