سوپرمن نمیسازم ازت. همیشه تو غرغر و بی حوصلگی تک بودی. خود محوری. لجبازی. مراعات جمع و نمی کنی. یه وقتایی حس می کنم غیر خودت تو دنیا به زندگی و مرگ احدی اهمیت نمیدی. ولی خب... تو همیشه بهتر از اونی بودی که نشون میدادی. مث من بیرونت خار داره. هی فرو میکنیش تو چش این و اون که یه وقت نشه الکی و زیادکی نزدیکت شن. اما خب وقتایی که باید بلدی چجوری بری تو دل بقیه. برخلاف من. بلدی چه طوری کانکت باشی و چطوری دیسکانکت. بلدی یه جوری آدمو بدبخت خودت کنی که بعد دو بار اشتباه به غلط کردن بیفته. به غلط کردن افتادم! بله... بله... من زیادی مغرور بودم. مغرور نبودم. زیادی کرخ بودم. بیشتر از تو بی حوصله بودم بیشتر از تو غر زدم. ولی کاش انقد عقل داشتی که میفهمیدی من اونقد بخاطر مامان حالم بد بود که تاریخ تولدمم یه روز در میون اشتباه می گرفتم...
کاش انقد عقل داشتی که بدونی شرایط منم شرایط بدیه. هرچند اون هزارتوی مزخرف بعد اون همه سال حل شده بود ولی خب... انتظارشو نداشتم... انتظارشو نداشتم... من کنارت دیدم و تغییر داده بودم. زندگی رو تغییر داده بودم. بعد تو شعرا عوض شد. شاعرا عوض شد. رنگ لباسام عوض شد. ادبیاتم عوض شد. عادتته تو زمانی که آدم انتظارشو نداره کاری کنی که تمام قد مات بمونه... مات بمونه تا سال ها...
این همه برنامه ریخته بودم خیر سرم. کار و شرکت و... دلم به چارتای عین تو خوش بود ک بیاین دور و برم و یکم عوض شه حال و هوامون بغل دست این آدمای یلاقبا.... دلم خوش بود دوباره جمع میشیم دورهم. این مهدی بی بخار تیم و سفت میچینه. من نشسته بودم واسه آتیش بپا کردنای بچه هامونم هزار تا خیال بافته بودم... که ماها رو چی صدا می کنن... که کدوماشون جیک و پیک ترن با هم. خدای من... چطوری تونستی انقد راحت گند بزنی به همه چی... چطوری تونستی این همه بسازی و یه جفتک بپرونی توش و تمام این سال ها رو بپاشی از هم...
گ. میگفت تعادل آدما که بریزه بهم شعر میشن... دو سال و هفت روز پیش چنان تعادلم ریخت بهم که خشک شدم... امشب... چنان تعادلم و ریختی بهم که بیرون ریخت رسوبای دلم... چطوری میتونی انقد راحت و بی سر و صدا شیر گاز و باز بذاری و بری... چطوری تونستی به همچین چیزی فکر کنی چطوری تونستی همچین تصمیمی بگیری! من عقم میگیره از این همه از دست دادن... کاش میتونستی بفهمی خیلی ساده تر میشد جلو رفت اگر شتابت و کم میکردی و صبرت و زیاد تر.
چی بگم بهت؟ نمیتونم بشم یه "نه"ی گنده وسط زندگیت. تو همیشه مایه لبخند من بودی. حتی وقتایی که با تک تک سلولام از دستت حرص میخوردم بودنت و به نبودنت ترجیح میدادم. برو بگرد ببین چی باب دلته. برو بچرخ ببین کجا آروم میگیری. تو آدم موندن نبودی هیچ وقت. من اشتباه گرفته بودمت. اما خوب میفهمم این شهر برا تو تکرار نشدنی ترینه... خوب میفهمم... خوب میفهمم اون روزای آخر اسباب کشیت و... چون جون کندم اون لحظه ای که عکسش تا ماه ها رو پروفایلم بود... من میدونم میخوای قاتل دوست داشتنی های زندگیت باشی. من جنون بی منطق خرد گرایانت و میفهمم. ممنونم بخاطر همه این سالها... ممنونم بخاطر تمام حسای خوب. تمام خنده ها... تمام کارایی که میتونستی و نکردی. تمام کارایی که نمیتونستی و مسببشون شدی.
ممنونم بخاطر حال و هوای قشنگ فصلایی که بعد تو دوست داشتنی شدن. ممنونم بخاطر قدم زدنایی که یخاطر بودنت سر شوق می آوردم... ممنونم تو روزایی که داغون بودم اونقدر اسطوره ی ادب و اخلاق بودنت غیر قابل رسوخ بود که منو برگردوند به باورایی که پودر شده بودن. ممنون که همیشه مودب بودی. حافظ می خوندی. شمع روشن می کردی. ممنون که تو روزای سختم باعث شدی اشتباه نکنم. اعتماد بیجا نکنم. ممنونم اونقدر اصیل و شریف بودی که متوجهم کردی میشه هنوزم از آدما انتظار داشت.
بخاطر تمام بهار و تابستون و پاییز و زمستونای قشنگی که بودی ممنونم ازت... برو بالاتر از اینی که هستی...
برچسب:
نویسنده: میلاد رستمی