آدما می تونن به مرور اونقدر با ارزش بشن که نزدیک نبودنشون، رفتنشون به یه شهر یا کشور دیگه برا اطرافیانشون جزو بدترین اتفاقات ممکن باشه. میتونن صامت بمونن و به بی ارزش تر شدن خودشون دامن بزنن. میتونن یه روز جزو کسایی باشن که اگه یه هفته نبینیشون بمیری از رنج و روزی برسه که اتفاقی عکسشون و جایی ببینی و جا بخوری و چشمات و درشت کنی و مکث... بگی واقعا این آدم یه روزی برا من ارزش داشت؟!!
بعد احیانا سر جلسه ای و میتینگی و همایشی ببینیشون و غریبه تر از همه غریبه های اطرافت از کنارشون رد شی. آدم بی ارزش خودش بی اعتمادیا رو می سازه. رو حماقت طرف مقابلش یا رو کم رویی و شارلاتان نبودنش سرمایه گذاری می کنه و دندون تیز می کنه که اونم اندازه خودش بکشه پایین. خدا ولی به آدمای آروم و کم رو جای زبون بازی مقدار بیشتری عقل داده. سکوتی داده که باعث میشه تو بدترین شرایطم هیچی نتونه تعادل منطقی ذهنش و بهم بریزه.
بالاخره هر داستانی یه روز به آخرش میرسه. هر مصیبتی تموم میشه هر کجی صاف میشه. هممون بزرگ میشیم و بالغ و یه روزی هم بارمون می بندیم و تو خاک آروم می گیریم و میریم تو آسمون. ارزش نداره. ارزش نداره واسه کسی که برامون ارزش قائله زیر و رو بکشیم. چشم احتیاطش و دور ببینیم و زیرآبی بریم و راحت قیدش و بزنیم و راحت ادامه بدیم.
زندگی همه تغییر می کنه. آدمای زندگی همه هم تغییر می کنن. فقط من نیستم. فقط تو نیستی... بله... زمان میگذره و اونقدر اتفاقات و جهان متفاوتی رو تجربه می کنیم که حتی یادمون نمیاد چیزایی رو که یه وقتی مهم ترین بودن. آدمایی رو که یه وقتی مهم ترین بودن. خدا برا هیچکی نیاره که روزاش جای خاک خوردن و فراموش شدن، بخاطر سکون پر رنگ تر بشن و آزار دهنده. هر روز باید نو تر شه همه چی. بزرگ تر بشن مرزای بودنمون. و این اتفاق می افته بهرحال...
دوگانگی و محو بودن و محو موندن برا همه کشندس. تو اما هنوز میتونی شعر بشی. منم هنوز میتونم آسمون باشم...
برچسب:
نویسنده: میلاد رستمی