امروز ایستادم پشت پنجره زل زدم به پاییز. به موهای قرمز نارنجیش، به لباس بی روح و حال و هوای خاکستریش. به صدای یکم زمخت و یکم دلنشینش.. خش خش... چیک چیک... بعد نشستم پای عکسای پایان نامم. خودمو دیدم بین یه جمعیت کثیر کاپشن و سوییشرت و پشم و خز به تن. ساده. با دو لا لباس خنک بهارونه که منو از فکر کردن به تاریخ دفاعمم ترسوند. چی شد واقعا؟ من بیست و سه سال تمام زمستونام نذاشتم هیچ وسیله گرمایشی روشن شه تو اتاقم. یادمه. خوب یادمه. عشق می کردم تو اتاق خنکم برم زیر پتو و راحت بخوابم. یادمه تو هوای گرم نمیتونستم نفس بکشم. یادمه بهمن های سرد و زیر بارون از دانشگاه تا خونه پیاده میرفتم و خیس می شدم.
و منم الان. که با اولین خنکای بهار دلم می لرزه و با اولین روزای پاییز کاپشن به تن تو خونه راه میرم. منی که تا دو سال پیش از شدت تنفر پف های زیر چادر تو هیچ فصلی سوییشرتم تنم نمی کردم و با ریز بافت ترین لباسای موجود پاییز و زمستونام به بهار می رسید. دو ساله گرم ترین کاپشنام نمیتونه مانع کبودی ناخن و یخ زدن وجودم شه. روزا میگذرن و آدما تغییر می کنن. فوبیاهای همه گانه من بهتر شده اما گرم نمی شم. یه وقتایی حس می کنم دیگه هیچ وقت گرم نمیشم. عکسای قدیمی و که نگاه می کنم و می بینم با یه لباس فوتر میپریدیم تو کوچه ی تا زانو برف و دو ساعت تمام گوله یخ تو سر و کله هم می زدیم و عین خیالمونم نبود ماتم می بره...
یه چیزایی عجیبه. و در عین عجیب بودن حقیقت داره. حقیقت داره من زمستون پارسال اونقدر لباس می پوشیدم که از عرق خیس می شدم و گرم... نه! دستام یخ بود و پاهام تا زانو یخ و صورتم یخ. جونم یخ بود و روحم یخ. نشستم امروز فکر کردم ولی. این سرما ذات زندگیه. وای از اون روزی که بخاطر ذات زندگی از زندگی کردن بترسیم... وای از اون روزی که از ترس زندگی کردن زندگی رو متوقف کنیم. واقعیت اینه من اون آدم نیستم. من اون آدمی که تو عکسا می بینم نیستم. من از همه چی می ترسم و پاییز که میاد تو یه دلهره ی مدامم.
از بچگی عاشق نور بودم و آفتاب. از 18 سالگی حال و هوای روزم و هوا مشخص می کرد. من اعتیاد دارم به خورشید و آسمون صاف. حالا این دو سال... دلگیری هوای ابری و بارونی و سرما و تن من که مث یه تیکه فلز هیچ انرژی از خودش نداره باعث شده، یا شروع زندگیم از بعد کسی که انگار منبع تمام و کمال انرژیم بوده و ترس ته کشیدن روحم... این 6 ماه سال عذابه برام...
بده این... بده این... یادم میاد پاییز که می شد میرفتم بیرون انقدر تنها قدم می زدم و قدم می زدم که شعر می بارید ازم... شب می اومدم خونه تا ساعت سه و چهار غلت می زدم تو دفتر و نمی فهمیدم کی صبح می شه... امروز فکر کردم چه غم انگیزه نیمی از سال ابری باشم و غصه دار و بترسم از همه چی...
و امسال سخت تره حتی. به تموم این ترسا ترس زندگی کردن تو شهر کج و معوجی که از راه رفتن توش میترسیدم اضافه می شه حالا... بدون حضور خانواده... چه اتفاقی باید بیفته؟ هر سال سخت تره. عجیب نیست؟ درست زمانی که همه فکر می کردیم باید خوشی ها از راه برسه روز به روز داره همه چیز جدی تر و سخت تر میشه. انگار خدا منو انداخته تو بخش اول تریلوژی آگوتا کریستف... انگار من باید هر روز آهنی تر بشم. باید نترسم. باید اثر نکنه بهم. باید بتونم همه چیز و از دست بدم. باید بتونم عزیزام و از دست بدم. موقعیت های امنم و از دست دم. کسایی که دوست دارم و از دست بدم. شهرایی که دلم گرمه توشون و از دست بدم. زندگی آروم و از دست بدم و تو ترسناک ترین موقعیت ها تنها جلو برم.
از یه طرف دلگرمیه برام. وقتی می شینم کنار ترگل ورگلای فامیل که از بدو تولد تا ازدواج بچه هاشون همیشه تو بهترین شرایط بودن و همیشه پدر و مادر و فامیل کنارشون بوده و همیشه بهترین ماشینا رو سوار شدن و تو شهر و محله خودشون نزدیک عزیزانشون زندگی کردن و صرفا فقط خوب زندگی کردن! می بینم من انگار بیشتر فهمیدم. بیشتر حس کردم. و من اینو میدونم که من مال یه زندگی آروم و امن و معمولی نبودم و من باید تحمل کنم و باید دووم بیارم و باید بتونم تنهاترین باشم و گلیم خودمو از آب بیرون بکشم بخاطر آینده ای که بدست آوردنش بیشتر از اینها زحمت داره! اما... مهم اینه... میتونم آیا؟
بهم میگه آدم خوبیش به همینه. عادت می کنه. کنار میاد. خودت و یادت نیست؟ می اومدی از دانشگاه عین جنازه ها می افتادی یه گوشه و تا سه ساعت نمیخوابیدی عقلتم درست کار نمی کرد؟ الان از دانشگاه میای لباست و عوض می کنی دوباره بری خرید و سینما و فلان!
همه چی حل شدنیه معید... ولی من باید گرم شم از یه چیزی. من باید گرم شم با یه چیزی. تازه ده روز از مهر گذشته و دستامو ببین. سفید و زرده و مث قندیل یخ... باید گرم کنی منو با یه چیزی. باید... که جون بگیرم و بتونم ادامه بدم و برسم به اون آینده ای که باید... آخ که چقد سخته همش... وای که ما رو بد جوری تو رنج آفریدی... بد جوری...
برچسب:
نویسنده: میلاد رستمی